شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٤ - قصه سبحانى ما أعظم شأنى گفتن أبو يزيد قدس الله سره و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه به طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
كاسته: نيست شده، نابود شده.
دو عالم درج در يك پيرهن: نظير «جهانى در گوشه اى.» تن مردم بودن: از گوشت و استخوان و پوست تركيب داشتن.
گُم شدن: از ميان رفتن.
با خود: آن كه گرفتار جسم است. آن كه در حق فانى نشده.
دو چار زدن: روبرو گشتن. در آويختن.
بىخودان: آنان كه فناء در حقاند.
روى زشت ديدن: نظير:
|
آينهام من اگر تو زشتى زشتم |
ور تو نكوىى نكوست سيرت و سانم |
|
(ناصر خسرو) آنان كه كارد بر بايزيد زدند گرفتار جسم بودند و او از جسم رها شده. آنان با خود بودند و او بىخود. لاجرم بر خود مىزدند و مىپنداشتند او را خنجر مىزنند. آنان جملگى تن بودند و تن براى بايزيد چون لباس.
|
روح را توحيد اللَّه خوشتر است |
غير ظاهر دست و پاى ديگر است |
|
|
دست و پا در خواب بينى و ائتلاف |
آن حقيقت دان مدانش از گزاف |
|
١٦١١- ١٦١٠/ ٣ آن كس كه قصد فانيان حق كند قصد خود كرده است:
|
آن توى و آن زخم بر خود مىزنى |
بر خود آن دم تار لعنت مىتنى |
|
١٣٢١/ ١
|
لب ببند ار چه فصاحت دست داد |
دم مزن وَ اللَّهُ أعلَم بِالرَّشاد |
|
|
بر كنار بامى اى مست مدام |
پست بنشين يا فرود آ وَ السَّلام |
|
|
هر زمانى كه شدى تو كامران |
آن دم خوش را كنار بام دان |
|
|
بر زمانِ خوش هراسان باش تو |
همچو گنجش خفيه كن نه فاش تو |
|
|
تا نيايد بر ولا ناگه بلا |
ترس ترسان رو در آن مَكمَن هَلا |
|
|
ترس جان در وقت شادى از زوال |
ز آن كنار بام غيب است ارتحال |
|
|
گر نمىبينى كنار بام راز |
روح مىبيند كه هستش اهتزاز |
|