شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٣ - در بيان آن كه وهم قلب عقل است و ستيزه اوست بدو ماند و او نيست و قصه مجاوبات موسى
|
گفت خوارىِّ قيامت صعب تر |
گر ندارى پاس من در خير و شر |
|
|
زخم كيكى را نمىتوانى كشيد |
زخم مارى را تو چون خواهى چشيد |
|
|
ظاهرا كار تو ويران مىكنم |
ليك خارى را گلستان مىكنم |
|
ب ٢٣٣٩- ٢٣٢٨ دعوى دوئى كردن: خود را خدا دانستن برابر حضرت حق. و «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» گفتن.
كشتن عوان: اشارت است به آن چه در قرآن كريم است: فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ: آن كه از پيروان او بود از او بر آن كه از دشمنانش بود يارى خواست موسى او را مشتى زد و او بمرد. (قصص، ١٥) جانش بند: جان او ارزش نداشت.
|
لاجرم كفّار را شد خون مباح |
همچو وحشى پيش نُشّاب و رماح |
|
٣٣١٨/ ١ مرسل زادگان: فرزندان اسرائيل.
بر اميد قتل من ...: چون قتل من مطلوب تو بوده است ذريّت يعقوب را كشتى تا من هم كشته شوم.
در خير و شر پاس داشتن: امر و نهى مرا پذيرفتن. كنايت از ايمان آوردن.
نمىتوانى: بايد «نمىتانى» خوانده شود.
خارى را گلستان كردن: از جسم رهاندن و به جان رساندن.
|
راه جان مر جسم را ويران كند |
بعد از آن ويرانى آبادان كند |
|
|
كرد ويران خانه بهر گنج زر |
وز همان گنجش كند معمورتر |
|
٣٠٧- ٣٠٦/ ١ و به مناسبت بيت آخر داستان آينده را مىآورد.