شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٠ - در بيان آن كه وهم قلب عقل است و ستيزه اوست بدو ماند و او نيست و قصه مجاوبات موسى
اهل فراز و شيب نبودن: تاب آزمايش نداشتن.
بَسيم: خندان.
|
دوست همچون زر بلا چون آتش است |
زرِّ خالص در دل آتش خوش است |
|
١٤٥٣/ ٢ آن كه تنها به دنيا و هوسها و شهوتها مىانديشد و مىكوشد تا وسيلتهاى بهره گيرى از آن را فراهم آورد، داراى عقل نيست، ادراك او را وهم بايست ناميد.
گفتار پيمبران، همچنين قرآن كريم براى مردم وسيلت آزمايش است كه آيا مردِ شهوت است يا پاى بند آخرت. آن را كه عقل است لذت و الم براى او يكى است. چنان كه پيمبران و مؤمنان چنيناند، چون فرعون ساحران را كه ايمان آورده بودند گفت شما را به شاخههاى خرما مىآويزم گفتند: لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ. (شعراء، ٥٠)
|
وهم مر فرعونِ عالم سوز را |
عقل مر موسىِّ جان افروز را |
|
|
رفت موسى بر طريق نيستى |
گفت فرعونش بگو تو كيستى؟ |
|
|
گفت من عقلم رسولِ ذو الجلال |
حُجَّة اللّهام أمانم از ضَلال |
|
|
گفت نى خامش! رها كن هاى هو |
نسبت و نامِ قديمت را بگو |
|
|
گفت كه نسبت مرا از خاكدانش |
نام اصلم كمترين بندگانش |
|
|
بنده زاده آن خداوندِ وحيد |
زاده از پشت جَوارىّ و عَبيد |
|
|
نسبت اصلم ز خاك و آب و گل |
آب و گل را داد يزدان جان و دل |
|
|
مرجع اين جسمِ خاكى هم به خاك |
مرجع تو هم به خاك اى سهمناك |
|
|
اصل ما و اصل جمله سر كشان |
هست از خاكى و آن را صد نشان |
|
|
كه مدد از خاك مىگيرد تنت |
از غذاى خاك پيچد گردنت |
|
|
چون رود جان مىشود او بازِ خاك |
اندر آن گورِ مخوفِ سهمناك |
|
|
هم تو و هم ما و هم اشباه تو |
خاك گردند و نماند جاه تو |
|
ب ٢٣١٧- ٢٣٠٦ بر طريق نيستى رفتن: خود را هيچ انگاشتن، در حق فنا بودن، خود را بنده و رسول حق دانستن.
رسول ذو الجلال: إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. حَقِيقٌ عَلى أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ: