شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٥ - در بيان آن كه شه زاده آدمى بچه است، خليفه خداست، پدرش آدم صفى خليفه حق، مسجود ملايك، و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر ببريد به سحر، و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده
چشمه اله: لطف و فيض او.
ابرار و يَشرَبُون: گرفته از قرآن كريم است: إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً: نيكان مىآشامند از جامى كه آميخته آن كافور است. (دهر، ٥) وَدُود: بسيار دوست. از نامهاى حضرت حق.
با خويش جفت شدن: خود را ديدن، خود پرست شدن.
عِثار: به رو در افتادن.
بوى پيراهان يوسف: استعارت از نشانههاى لطف خدا كه بدان نشانهها مىتوان به او رسيد.
سَند: دليل.
نور مستعار: كنايت از علمهاى صورى. علم معاش.
دور بين بىهنر: گرفتار وهم و خيال كه با چنان قوه اى مىنگرد.
دنيا و آخرت دشمن يكديگرند، آن كه از دنيا بريد به نعيم آخرت رسيد و از جامى كه ابرار را دهند نوشيد. و آن كه به زيور دنيا دل خوش كرد، خود را از پا در آورد. اما هر كس را ديده عاقبت بينى نيست پيمبران را آن ديده بود پس پيروى آنان بايد نمود.
|
خفته باشى بر لب جو خشك لب |
مىدوى سوى سَراب اندر طلب |
|
|
دور مىبينى سراب و مىدوى |
عاشق آن بينش خود مىشوى |
|
|
مىزنى در خواب با ياران تو لاف |
كه منم بينا دل و پرده شكاف |
|
|
نك بد آن سو آب ديدم هين شتاب |
تا رويم آن جا و آن باشد سراب |
|
|
هر قدم زين آب تازى دورتر |
دَو دَوان سوى سراب با غرر |
|
|
عين آن عزمت حجاب اين شده |
كه به تو پيوسته است و آمده |
|
|
بس كَسا عزمى به جايى مىكند |
از مقامى كآن غرض در وى بود |
|
|
ديد و لافِ خُفته مىنآيد به كار |
جز خيالى نيست دست از وى بدار |
|
|
خوابناكى ليك هم بر راه خُسپ |
اللَّه اللَّه بر ره اللَّه خُسپ |
|
|
تا بود كه سالكى بر تو زند |
از خيالات نُعاست بر كند |
|
|
خفته را گر فكر گردد همچو موى |
او از آن دِقَّت نيابد راه كوى |
|
|
فكر خفته گر دو تا و گر سه تاست |
هم خطا اندر خطا اندر خطاست |
|
|
موج بر وى مىزند بىاحتراز |
خفته پويان در بيابان دراز |
|