شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٩ - حكايت آن مرد تشنه كه از سر جوز بن جوز مىريخت در جوى آب كه در گو بود و به آب نمىرسيد تا به افتادن جوز، بانگ آب بشنود و او را چو سماع خوش، بانگ آب اندر طرب مىآورد
تو را: خطاب به بد انديش.
در گلو گرفتن: كنايت از غصه دار ساختن چنان كه از شدت غصه حالت خفقان دست دهد.
مولانا از تير ملامت حسودان بر كنار نبوده است و گهگاه تأثر خود را از اين ناسپاسان بيان فرموده، هميشه چنين است و چنين خواهد بود كه حسود را همان رنج حسد بسنده است تا به كيفر الهى برسد.
|
آن يكى نايى خوش نى مىزده است |
ناگهان از مقعدش بادى بجست |
|
|
ناى را بر كون نهاد او كه ز من |
گر تو بهتر مىزنى بستان بزن |
|
|
اى مسلمان خود ادب اندر طلب |
نيست الّا حمل از هر بىادب |
|
|
هر كه را بينى شكايت مىكند |
كه فلان كس راست، طبع و خوى بد |
|
|
اين شكايت گر، بدان كه بد خواست |
كه مر آن بَد خوى را او بَد گو است |
|
|
ز آن كه خوش خو آن بود كو در خُمول |
باشد از بد خو و بد طبعان حَمول |
|
|
ليك در شيخ آن گِلَه ز امر خداست |
نه پى خشم و مُمارات و هواست |
|
|
آن شكايت نيست، هست اصلاح جان |
چون شكايت كردن پيغمبران |
|
|
ناحمولى انبيا از امردان |
ور نه حمّال است بد را حملشان |
|
|
طبع را كشتند در حمل بدى |
ناحمولى گر بود هست ايزدى |
|
|
اى سليمان در ميان زاغ و باز |
حلم حق شو با همه مرغان بساز |
|
|
اى دو صد بلقيس حلمت را زبون |
كه اهدِ قَومى إِنَّهُم لا يَعلَمُون |
|
ب ٧٧٩- ٧٦٨ داستان نايى: «مثال تو و من همچون آن ناى زن است كه ناى مىزد، در اين ميانه بادى از او جدا شد، ناى بر اسفل خود نهاد گفت اگر تو بهتر مىزنى بزن.» (مقالات شمس، ج ١، ص ١٢٥) حمل از بىادب: ادب آن است كه ترك ادب را از بىادبان تحمل كنى.
خمول: گمنامى، خود را به چيزى نشمردن.
حمول: بردبار، تحمل كننده.
ممارات: جدال.
سليمان: كنايت از حسام الدين چلبى است يا هر عارف زمان.