شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٨ - حكايت آن مرد تشنه كه از سر جوز بن جوز مىريخت در جوى آب كه در گو بود و به آب نمىرسيد تا به افتادن جوز، بانگ آب بشنود و او را چو سماع خوش، بانگ آب اندر طرب مىآورد
مردم: آن كه از خوى و خصلت انسانى بهره دارد، و در پى آزار ديگران بر نيايد.
سر مردم: استعارت از كسى كه جان شناس باشد.
نظامى در اين باره گويد:
|
معرفت از آدميان بردهاند |
و آدميان را ز ميان بردهاند |
|
|
چون فلك از عهد سليمان برى است |
آدمى آن است كه اكنون پرى است |
|
|
با نفس هر كه در آميختم |
مصلحت آن بود كه بگريختم |
|
(مخزن الاسرار نظامى، ص ٨٦) مَا رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٧٢٧/ ٢.
تجزّى: (مصدر باب تفعل) در لغت جزء جزء شدن و پذيرفتن تجزيه است و در اصطلاح اصوليان به مرحله اجتهاد رسيدن است، در برخى از ابواب فقه نه در همه آن، مقابل اجتهاد مطلق. و «در تجزى ماندن» در اين بيت به مرحله تحقيق كامل نرسيدن است. (برخى مطالب را دانسته اى و برخى را نه، چون مركب از روح و جسمى، بايد جسم را رها كنى و همه روح شوى تا محقِّق گردى.) غبى: كودن.
سليمان نبى: كنايت از ولى كامل، كنايت از جان (مقابل جسم) نيز.
لا حول كردن: انقروى نويسد: «آداب شريف مولانا اين بود كه هر چه در خلال مجلسشان با ياران و ساير دوستان مىگذشت همه آن مطالب را به مناسبتى به نطق مىآورد و به نظم مىكشيد ...» نقل مىشود كه روزى مولانا در آن حين كه معارف و اسرار بيان مىفرمود «لا حول و لا قوَّة إلَّا باللّه العليّ العظيم.» بر زبانش جارى شد. پس ياران از سّر آن سؤال كردند كه مرادش از گفتن «لا حول» چه بود. خود مولانا پيش از اينكه از وى سؤال شود علت آن را بيان فرمود كه من «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم» مىگويم براى اينكه اين جمله در طرد كردن حَوقَله شيطان تأثير بزرگ دارد و ليكن براى سخن و كلام پر سوز خودم نمىگويم بلكه براى اظهار تعجب از شك و ترديد و از انديشه بد آن انديشه، پيش لا حول مىگويم.
انديشه كيش: بد گمان.