قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٩ - كل ما كان اعم كان علمنا به اتم
كلّ ما كان أعم كان علمنا به أتم
به موجب اين قاعده، هراندازه دايرۀ عموميت مفهوم گستردهتر باشد، علم انسان به آن مفهوم كاملتر و روشنتر خواهد بود، و در مقابل هراندازه دايرۀ مفهومى محدودتر و مقيدتر باشد، آگاهى انسان از آن كمتر و ناچيزتر خواهد بود. بهاين ترتيب مفهوم عام از خاص و اعم از اخص همواره روشنتر جلوه مىكند تا جايى كه اعم مفاهيم را اعرف مفاهيم دانستهاند.
با اتكاء به اين قاعده است كه فلاسفه مفهوم وجود را بدان علت كه اعم مفاهيم است، اعرف مفاهيم دانسته و گاهى آن را ابده بديهيات خواندهاند و به اين طريق به حل مشكلى كه در تعيين موضوع فلسفۀ اولى داشتهاند، دست يافتهاند. چون به موجب قاعدۀ «موضوع كلّ علم ما يبحث فيه عن عوارض الذّاتية» فلاسفه با مشكل تعيين موضوع در فلسفۀ اولى مواجه شدهاند. موضوع هرعلم را عبارت دانستهاند از چيزى كه در آن علم، از عوارض ذاتى آن چيز بحث مىشود. پس در هرعلم، بحث از عوارض موضوع آن علم مطرح مىشود و بحث از خود موضوع از مسائل آن علم به حساب نمىآيد؛ بلكه وجود موضوع يا بايد بديهى باشد يا اگر بديهى نيست در علم ديگر مورد بحث قرار مىگيرد و پس از اينكه به مرحلۀ اثبات رسيد، مىتواند در اين علم، موضوع واقع شود.
فلاسفۀ الهى كه موضوع فلسفۀ اولى را وجود يا موجود مىدانند، در فلسفه از عوارض وجود يا موجود بحث مىكنند؛ اما بحث از خود وجود نمىتواند در فلسفه مطرح شود. زيرا بحث از خود وجود، بحث از عوارض آن نيست. پس وجود، كه موضوع فلسفۀ اولى است، يا بايد بديهى باشد و يا در علم ديگرى مورد بحث قرار گرفته و به اثبات رسيده باشد. علم ديگرى كه بحث از وجود را بهعهده گيرد و آن را اثبات نمايد، سراغ نداريم. ناچار بايد به بديهى بودن مفهوم وجود اعتراف كنيم. در اينجا به مفاد