قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٨٦ - كل حركة لا بد لها من محرك
اعتدال خارج شد، عدل عالم او را به مقام خود برمىگرداند. زندگى يكى، مرگ ديكرى است و عدم اين مايۀ وجود آن است و نيك و بد، مرگ و زندگى و هستى و نيستى در واقع يكى است و خواص اشياء و اختلاف آنها اعتبارى است. ١
هراكليتوس چون بىقرارى و بىثباتى را اصل هرچيز دانسته و فلسفهاش بر اين پايه بوده و در ناپايدارى امور اصرار مىورزيده، قهرا از مردم كنارهجويى داشته و دنيا را به چيزى نمىگرفته و درنتيجه، وى را از حكماى گريان خواندهاند. اما مكتب فلسفى برمانيدس، كه از معتبرترين حكماى باستان است، برخلاف فلسفۀ هراكليتوس است.
وى به وجود معتقد است و تغيير و تبديل و حركت را به كلّى خطا و غيرواقع مىپندارد و معتقد به سكون و دوام و ثبات است. مىگويد: وجود نه آغاز دارد و نه انجام، چه اگر آغاز مىداشت ناچار بايد فرض كنيم يا از وجود برآمده يا از عدم، اگر از وجود برآمده پس زادۀ خود است و حادث نيست؛ اگر بگوييد از عدم ناشى شده، عقل از قبول آن امتناع دارد؛ و همچنين انجام يعنى مرگ و فنا و تغيير و تبدل ندارد. زيرا انتقال از وجود يا به وجود است يا به عدم. اگر به وجود است، پس تغيير نكرده و نابود هم نشده است.
انتقال به عدم را هم عقل از قبولش امتناع دارد. و نيز براى وجود، حركت قائل نيست.
زيرا حركت ناچار در مكان بايد واقع شود و مكان يا وجود است يا عدم. اگر وجود است، پس حركت وجود در او، حركت در خود است، يعنى سكون است. و اگر عدم است، پس حركت ممكن نيست. چه حركت در مكان بايد بشود. پس وجود، ازلى و ابدى و ساكن و پايدار و قائم به خود است ٢.
فلسفۀ برمانيدس را در قول به سكون و اينكه حركت حقيقت ندارد، شاگردان وى مانند زينون، فيلسوف اليايى، به حد كمال رسانيد و براى اثبات مدعاى برمانيدس براهينى اقامه كرد؛ از جمله براى اثبات اينكه حركت حقيقت ندارد و خلاف عقل است، مىگويد: اگر حركت واقعيت داشته باشد، انتقال از يك نقطه است به نقطۀ ديگر. پس هرگاه ميان آن دو نقطه، خطى فرض كنيم، البته مىتوان آن را نيمه كرد و آن نيمه را مىتوان نصف كرد و همچنين در اين تنصيف هرقدر پيش برويم باز آن قسمتى كه باقى مىماند مىتوان نصف كرد و نهايت ندارد. پس آن خط اجزاء بىشمار دارد و جسم
[١] محمد على فروغى. سير حكمت در اروپا. ص ٦.
[٢] همان. ص ١٤.