قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٨٧ - كل حركة لا بد لها من محرك
متحرك از همه آن اجزاء بايد گذر كند، و گذركردن از اجزاى بىشمار مدت نامتناهى لازم دارد ١. بنابراين آن جسم هيچگاه به نقطۀ مقصود نمىرسد. پس عقلا ثابت شد كه حركت باطل است.
اين استدلال را بهاينترتيب نيز بيان كرده است كه اخيلس ٢كه چابكترين مردم است، هرگاه در دنبال سنگپشت، كه يكى از كندروترين جانوران است برود، به قاعدۀ عقلى هرگز نبايد به او برسد. زيرا در مدتى كه اخيلس مقدارى راه طى كرده سنگپشت نيز مسافتى پيموده است و اخيلس بايد آن مسافت را هم طى كند. و نيز مىگويد: هرگاه تيرى از كمان پرتاب كنيم، برحسب ظاهر روان مىشود؛ اما در واقع ساكن است. زيرا در هر «آن» كه آن را به نظر گيريم، قسمتى از فضا يا مكان را شاغل است و شاغل بودن مكان جز سكون چيزى نيست و در آن نمىتوان تير را غير شاغل مكان فرض كرد. پس هيچگاه نمىتوان آن را در حركت دانست.
با توجه به آنچه گذشت، معلوم مىشود كه پيش از ارسطو دربارۀ حركت دو مكتب كاملا متضاد وجود داشته است كه يكى حركت را اصل و اساس جهان مىدانسته و ديگرى حركت را مرهوم و امرى باطل مىپنداشته است. در اين صورت اين پرسش مطرح مىشود كه كدام يك از اين دو مكتب حقيقت و مطابق با واقع است؟ اين پرسش، هرمتفكر كنجكاو از جمله ارسطو را به كوشش و بررسى وامىدارد كه آيا حركت چيست و اقسام آن كدام است؟
در اينجا ارسطو انواع حركت را مورد بررسى قرار مىدهد و مهمترين نوع حركت را در كون و فساد مىبيند. زيرا هنگامى كه موجودى از بين مىرود و موجود ديگر به جاى آن پيدا مىشود، اين سؤال مطرح مىشود كه آيا موجود اول كه قبلا آن را مىديديم، به كجا رفت و موجود دوم كه آن را نديده بوديم، از كجا آمد؟ سپس ارسطو در مقام حل اين مشكل و پاسخ به اين سؤال برآمده و مىگويد: موجود حادث، قبلا بالقوه موجود بوده و موجود بالقوه همان مادۀ اولى است كه پس از پذيرفتن صورت فعليه و متحد شدن با آن موجود بالفعل گرديده است؛ مانند بذر كه گياه بالقوه است. ولى پس از اينكه صورت گياهى را به خود بپذيرد و با آن متحد شود، گياه بالفعل خواهد شد. و در اينجا
[١] همان. ص ١٥.
[٢] sellihcA ، در افسانههاى يونانى به سرعت و شجاعت معروف است.