تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٩ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
از زمانى كه اين زمين وجود دارد و از وقتى كه مردم به كشتن يكديگر مبادرت ورزيدهاند تا كنون هرگز حتى يك نفر هم پيدا نشده است كه پس از ارتكاب جنايتى نسبت به همنوعش وجدان خود را به دست آويز اين انديشه آرام نكرده باشد . اين انديشه همانا ( رفاه عموم ) يعنى به اصطلاح رفاه و آسايش مردم ديگر است . » [١] « شاه زاده خانم آندره با خود مى انديشيد : آرى ، سعادت جديدى را كشف كردم كه نمى توان آن را از آدمى جدا ساخت . اين سعادت ما وراى نيروهاى مادى و ما وراى تأثيرات مادى خارجى بر آدمى است ، سعادتى است كه تنها با روح ارتباط دارد ، سعادت عشق است هر كسى مى تواند آن را درك كند ، اما تنها خداوند قادر است آن را بشناسد و به صورت قانونى براى آدميان تجويز كند . اما خداوند اين قانون را چگونه وضع كرده است ؟ » [٢] « انديشه اش باز صريح و روشن جولان مى كرد و به خود مى گفت :
آرى ، عشق ، اما نه آن عشقى كه براى پاداش يا منظور خاصى تجلى مى كند ، بلكه آن عشقى كه من براى نخستين مرتبه ، هنگامى كه در حال مرگ دشمن خود را ديدم و با اين حال او را دوست داشتم ، احساس كردم . من آن عشق و محبتى را احساس كردم كه جوهر و ماهيت روح است و به مقصود خاصى نياز ندارد . اكنون نيز من اين حس مسعود را درك مى كنم ، بايد نزديكان خود را دوست داشت ، بايد دشمن خود را هم دوست داشت . بايد تمام مظاهر خداوند را دوست داشت .
ما كسى را كه در نظرمان گرامى و ارجمند است مى توانيم با عشق انسانى دوست داشته باشيم ، اما دشمن را تنها با عشق يزدانى مى توان دوست داشت و من نيز به همين جهت چون دريافتم كه آن مرد را دوست دارم ، اين اندازه شادمان شدم . عاقبت او چه شد ؟ آيا او زنده است . . . اگر آدمى كسى را با عشق بشرى دوست داشته باشد ، ممكن است روزى آن عشقش به كينه و نفرت مبدل گردد ، اما عشق خدايى نمى تواند
[١] همان مأخذ ، ج ٣ ، ص ٣٧٨ . .
[٢] همان مأخذ ، ج ٣ ، ص ٤١٥ . .