تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٠ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
تغيير كند و هيچ چيز حتى مرگ هم نمى تواند آن را نابود سازد . اين عشق جوهر و ماهيت روح است . » [١] » چون داوو در لحظهء اول چشم از فهرست اسامى كه در برابرش بود و در آن جا سر نوشت حيات و يا مرگ مردم با نمره مشخص شده بود برداشت ، پىير در نظرش جز يكى از شماره ها چيز ديگر نبود و مى توانست بدون اضطراب وجدان از اين عمل زشت ، دستور تير باران شدن وى را بدهد ، اما در اين حال پىير را انسانى مشاهده مى كرد . » [٢] » شاه زاده آندره نه فقط مى دانست كه خواهد مرد ، بلكه دريافته بود كه در حال احتضار بسر مى برد و نيم جان شده است ، چنين مى پنداشت كه رابطه اش با آن چه در اين جهان است قطع شده و سبكى عجيب و شادى بخشى را در وجود خود احساس مى كرد . بدون شتاب و اضطراب آن چه در پيش داشت انتظار مى كشيد . آن نيروى ابدى و مهيب و ناشناخته و غائب كه در عين حال حضور آن را در تمام دوران حيات خود پيوسته احساس مى كرد ديگر به وى نزديك شده بود و به واسطهء آن سبكى كه در وجود خويش احساس مى كرد تقريباً مفهوم و محسوس بود .
او پيش از اين از پايان حيات مى ترسيد . دو مرتبه اين حس وحشتناك و رنج آور بيم از مرگ و پايان حيات را آزموده بود ، ولى اينك ديگر آن را درك نمى كرد .
نخستين مرتبه اى كه او با اين احساس آشنا شد آن لحظه اى بود كه نارنجك چون فرفره اى در برابرش مى چرخيد و او به مزارع گلشن و به بوته ها و به آسمان مى نگريست و مى دانست كه با مرگ روبه رو شده است . هنگامى كه پس از مجروح شدن دو باره به هوش آمد و در روانش كه گويى از زير يوغ زندگى رهايى يافته است ، ناگهان اين شكوفهء عشق جاودانى و آزاد و مستقل از مظاهر اين زندگى شكفته شد ،
[١] همان مأخذ ، ج ٣ ، ص ٤١٦ . .
[٢] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٤٢ . .