تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩١ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
ديگر از مرگ هراس نداشت و در بارهء آن نمى انديشيد . » [١] » چون بيدار شد باز همچنان در بارهء آن چه تمام اين مدت او را مشغول داشته بود ، يعنى در بارهء زندگى و مرگ مى انديشيد ، ولى بيشتر راجع به مرگ فكر مى كرد و خود را نزديك به آن مى پنداشت ، با خود گفت :
عشق ؟ عشق چيست ؟ عشق مانع مرگ است عشق زندگى است و آن چه را كه من مى شناسم تنها بدين جهت مى شناسم كه عاشقم . عشق همه چيز را به هم مى پيوندد ، عشق خدا است و مردن براى من كه قطره اى از بحر بىكران عشق هستم جز اين كه به جانب سرچشمهء عام و اصلى و اقيانوس جاويدان عشق بر مى گردم مفهوم ديگرى ندارد .
اين افكار در نظرش تسلى بخش بود ، اما جز انديشه چيز ديگرى نبود و در آن كمبودى مشاهده مى شد . همهء اين افكار يك جانبه و خصوصى و عقلانى بود ، اما موجود و مسلم به نظر نمى رسيد . به علاوه هنوز اضطراب و ابهام وجود داشت . سرانجام او به خواب رفت . » [٢] » ناگهان دنيسوف سرخ شده فرياد كشيد :
- چه مى كنم ؟ فهرستى از اسامى ايشان تهيه مى كنم و آنها را به شهر مى فرستم و شجاعانه مى گويم كه وجدانم به كشتن يك نفر اجازه نمى دهد و پنجهام به خون كسى آلوده نيست ، مگر براى تو اعزام سى نفر يا سيصد نفر با مراقبت نگهبانان به شهر دشوارتر از آن است كه شرافت سربازى خود را ( صريحاً مى گويم ) لكه دار كنى . » [٣] » البته جاى ترديد نيست كه فرق ندارد اما من نمى خواهم وجدان خود را مسئول كنم - تو مى گويى : در راه خواهند مرد . بسيار خوب فقط من نمى خواهم مسبب مرگ ايشان باشم . » [٤]
[١] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٦٥ . .
[٢] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ٦٧ و ٦٨ . .
[٣] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ١٦٠ . .
[٤] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ١٦١ . .