تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٣٥ - تفسير ابيات
ملكوت الهىات خيره بسازد ، باشد كه از بينايى ابدى بهره مند شود .
ساليان متمادى عمر را از خود حركت كرده در سمت خود به مقصد خود رهسپار بوده و در اين خود كثيف و پليد غوطه ور شدهايم ، به ياد نداريم كه ساعاتى هم سر به بالا نموده نقشهء هندسهء الهىات را نظاره نموده باشيم ، از آن لطافت الهىات كه در شمولش نه عوضى مى خواهد و نه قيمتى ، به جانهاى گرفتار ما سرازير فرماى ، بلكه سرهاى در لجن فرو رفتهء ما را بلند كرده و به سوى تو بر گرداند . دردا و دريغا با كدامين شخص دردمند در ميان بگذاريم كه از حضور در پيشگاه آن خداى مهربان كه از خود ما به ما نزديكتر است محروميم . [ آرى :
تشنه به كنار جوى چندان خفتم كز جوى من آب زندگانى بگذشت ]
اى مرهم گذار دلهاى مجروح :
[ سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى . ]
اى مونس روح وحشت زده در اين خاكدان جز تو يار و ياورى نمى بينم . تنهايم ، آرى تا آخرين لحظات عمر تنها و بىمونس .
[ دل ز تنهايى به جان آمد خدا را هم دمى ]
چه هم دمى بالاتر از آن خدا كه از خودم به من نزديكتر است كه اگر همين نزديكيش را دريابم هرگز در جهان هستى تنهايى احساس نخواهم كرد .
[ خداوندا چه شكنجه دردناكتر از اين كه غرور و نخوت پوشالى كه محصول پرورانيدن ( خود طبيعى ) است ، ما را از بارگاه به اين نزديكى تو چنان دور و مهجور بسازد كه شبها و روزها بنشينيم و با اصطلاحات بىسر و ته و با براهين حرفه اى در جستجوى وجود تو باشيم ، با اين فلسفه بافىها به قهقرا بر گرديم و فاصلهء خود را از تو زيادتر و زيادتر كنيم و سپس بگوييم :
آنان كه محيط فضل و آداب شدند در جمع كمال شمع اصحاب شدند ره زين شب تاريك نبردند به روز گفتند فسانه اى و در خواب شدند