تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٩ - تفسير ابيات
زمين خط مى كشد گرد و خاكى بلند مى شود و آن خطوط را از بين مى برد ] .
اضطراب و تشويش و هيجان روانى موسى منطق و انديشه و تعقل را آن چنان مه آلود مى كند كه ديده گان موسى را خيره مى كند ، اين فعاليتهاى مغزى با آن قيافه هاى مه آلوده حالت تسليم به خود گرفته مى دان براى فال نيك زدن باز مى كنند . [ اگر از آن طرف بروم چون حركت به سمت راست است به مقصود خواهم رسيد ، اين است آن نسيم كه مژدهء وصال دارد و به آرامى وزيدن گرفته است . نزديك غروب هم هست و همواره غروب آفتاب نويد وصال در بر دارد . . ] .
بر مى خيزد و نيرويى براى حركت نمى بيند ، يا نيروهاى متضاد مانند يك دايرهء مغناطيس كه آهنى را در وسط متوقف مى سازد موسى را بر جاى خود ميخكوب مى كند ناگهان بىاختيار و بدون انديشهء معمولى مستى را در پيش مى گيرد كه آن سمت از روى قواعد تفكرات مربوطه نمى باشد ، بعوض راه رفتن و گام در پى گام برداشتن مى دود . ديگر گام مطرح نيست ، زيرا ، پا و زمين براى او مطرح نيست ، در آن هنگام كه ( من ) انسانى از چنگال قوانين و نواميس جهان طبيعت رها مى شود ، اگر حركت كند همان گوى بىاختيار است كه چوگان ابديت او را غلطانيده است ، اگر بايستد همان گوى بىاختيار است كه نيروى همان چوگان حركتش را تا آن نقطه معين ساخته است .
[ اما كيست كه در اين دنيا نشانى جانش را بجويد و پيدا نكند ؟ ] عاقبت موسى آن گمشدهء بىنظيرش را پيدا كرده و گفت : اى گمشدهء عزيزم بشارتى آوردهام : به من دستور رسيده است كه به تو بگويم كه : آن چه در دل دارى باز گو كن ، براى تو ترتيب و آدابى براى گفتن وجود ندارد . اشتياق روحى خود را بمقام شامخ ربوبى با هر كلمه اى كه بخواهى ابراز كن ، آن دم كه تو را ديدم - جملات كفرآميزى را بر زبان مى آوردى ، تراوش موجودى مغزى تو بود كه بيش از آن توانايى گام برداشتن در معرفت الهى را نداشتى ، با آن نيت پاك و هدف مقدس ، جملات ناشايست تو بسى شايسته و مضامين مخالف دينت عين دين و آن دين پاكت نور جان تو بود ، اكنون نه تنها تو از كيفر و عتاب خداوندى در امان هستى ، بلكه تو اى جان جهان جهانى را در امان خود گرفته اى