شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٧ - بيان آن كه عمارت در ويرانى است و جمعيت در پراكندگى است و درستى در شكستگى است و مراد در بىمرادى است و وجود در عدم است و على هذا بقية الاضداد و الأزواج
مسيح: در اين بيت «پزشك حاذق» است نه عيسى (ع)، چه عيسى (ع) پيمبر بود و پيمبران بر يكديگر رشك نمىبرند.
نور گرفتن كتب: كامل شدن آنها. چه هر پيمبر مكمِّل شريعت پيمبر پيش از خود است.
با پر هوا پريدن: پيروى هواى نفس كردن.
رسم أبلهان است كه چون در استدلال فرو مانند، دشنام و سخن زشت بر زبان رانند.
فرعون مىخواست موسى (ع) را با چنين تهمتها در ديده پيرامونيان خود خوار كند. او را «جادوىِ جمعيت به هم زن» خواند. او ظاهر موسى و دلق ژنده او را ديد و از نور الهى كه نمونه كوچك آن «يَدِ بيضا» بود غافل گرديد.
|
هر كه را افعالِ دام و دَد بود |
بر كريمانش گُمان بد بود |
|
|
چون تو جزو عالمى هر چون بوى |
كُلّ را بر وصفِ خود بينى سَوى |
|
|
گر تو بر گردى و بر گردد سرت |
خانه را گردنده بيند منظرت |
|
|
ور تو در كشتى روى بر يَم روان |
ساحل يم را همىبينى دوان |
|
|
گر تو باشى تنگ دل از مَلحَمه |
تنگ بينى جمله دنيا را همه |
|
|
ور تو خوش باشى به كام دوستان |
اين جهان بنمايدت چون گلستان |
|
|
اى بسا كس رفته تا شام و عراق |
او نديده هيچ جز كفر و نفاق |
|
|
وى بسا كس رفته تا هند و هرى |
او نديده جز مگر بيع و شرى |
|
|
وى بسا كس رفته تركستان و چين |
او نديده هيچ جز مكر و كمين |
|
|
چون ندارد مدركى جز رنگ و بو |
جمله اقليمها را گو بجو |
|
|
گاو در بغداد آيد ناگهان |
بگذرد او زين سران تا آن سران |
|
|
از همه عيش و خوشىها و مزه |
او نبيند جز كه قِشر خربزه |
|
|
كَه بود افتاده بر ره يا حشيش |
لايق سيران گاوى يا خريش |
|
|
خشك بر ميخ طبيعت چون قَديد |
بسته اسباب جانش لا يَزيد |
|
|
و آن فضاى خَرقِ اسباب و علل |
هست أرضُ اللَّه اى صدر اجل |
|
|
هر زمان مُبَدل شود چون نقش جان |
نو به نو بيند جهانى در عيان |
|
|
گر بود فردوس و أنهارِ بهشت |
چون فسردهى يك صفت شد گشت زشت |
|
ب ٢٣٨٢- ٢٣٦٦