شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٦ - بيان آن كه عمارت در ويرانى است و جمعيت در پراكندگى است و درستى در شكستگى است و مراد در بىمرادى است و وجود در عدم است و على هذا بقية الاضداد و الأزواج
|
تا دَم آن از دم اين بشكند |
مار من آن اژدها را بر كند |
|
|
گر رضا دادى رهيدى از دو مار |
ور نه از جانت بر آرد آن دمار |
|
ب ٢٣٥٨- ٢٣٥٤ شست: قلّاب كه بدان ماهى گيرند، و در اين بيت كنايت از بندهايى است كه وهم آدمى بر دست و پاى انديشه وى مىبندد.
نامنتهى: بىپايان.
كرمكى را اژدها كردن: وهم را خرد پنداشتن. جاه و جلال دنياوى را به چيزى شمردن.
|
كرمك است آن اژدها از دست فقر |
پشّه اى گردد ز جاه و مال صَقر |
|
١٠٥٦/ ٣ اژدها را اژدها آوردن: اژدهاى نخست «نفس فرعون» است و اژدهاى دوم «عصا».
|
اژدها و مار اندر دست تو |
شد عصا اى جان موسى مستِ تو |
|
|
حكم خُذها لا تَخَف دادت خدا |
تا به دستت اژدها گردد عصا |
|
٢٢٧٥- ٢٢٧٤/ ٢ دو مار: عصا كه اژدها مىشد و مار نفس.
|
گفت الحق سخت استا جادوى |
كه در افكندى به مكر اينجا دُوى |
|
|
خلقِ يكدل را تو كردى دو گروه |
جادوى رخنه كند در سنگ و كوه |
|
|
گفت هستم غرق پيغامِ خدا |
جادوى كِى ديد با نام خدا؟ |
|
|
غفلت و كفر است مايه جادوى |
مشعله دين است جانِ موسوى |
|
|
من به جادويان چه مانم اى وقيح |
كز دمَمَ پُر رشك مىگردد مسيح |
|
|
من به جادويان چه مانم اى جُنب |
كه ز جانم نور مىگيرد كُتب |
|
|
چون تو با پرّ هوا بر مىپَرى |
لاجرم بر من گمان آن مىبرى |
|
ب ٢٣٦٥- ٢٣٥٩ استا جادو: اشارت است بدان چه قرآن كريم از گفته فرعون حكايت كند كه: إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ. (شعراء، ٣٤) دوى انداختن: اشارت است بدان چه فرعون به مردم خود مىگفت كه موسى و هارون آمدهاند تا شما را از شهرتان برون كنند.