شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥١
أَهْلِي. هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي. (طه، ٢٩- ٣١) پس شناسايى: چنين است در نسخه اساس، و در برخى نسخهها «بس»، و معنى آن آشكار است اما اگر «پس» باشد بهتر است با كسره سين خوانده شود (پسِ شناسايى)، چه در بيت بالا گفت، اندكى بدو شناسا مىشود سپس منكر مىگردد و اين انكار، آن شناسايى اندك را نيز محو مىسازد. و در نتيجه آن مه (حسام الدين يا ولى زمان) روى از او باز مىگرداند. چنان كه رسول ٦ را بد طينتان نتوانستند بشناسند.
ناشناسا گشت: اشارت است به انكار مشركان مكه رسول ٦ را و او را ساحر و دروغگو خواندن.
لَم يَكُن: گرفته از قرآن كريم است: لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ. رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً. (بيّنه، ١- ٢) بسيارى مردم معنى دقيق سخنان عرفانى را در نمىيابند، با آنان بايد مدارا كرد و سخن نرم گفت. اما نبايد به حال خودشان واگذارد، بايستى آگاهشان ساخت و اين كار حسام الدين است كه با طبع شيرين خود در طبيعت اينان تصرفى كند، و آنان را از بسنده كردن به معنى ظاهرى برهاند و در بطيخ زار معنىهاى عرفانى در آرد.
|
اى ضياء الحق به حذق راى تو |
حلق بخشد سنگ را حلواى تو |
|
|
لقمه بخشى آيد از هر كس به كس |
حلق بخشى كار يزدان است و بس |
|
١٧ و ١٤/ ٣
|
پيش از آن كه نقشِ احمد فَر نمود |
نعت او هر گبر را تعويذ بود |
|
|
كين چنين كس هست يا آيد پديد |
از خيال روش دلشان مىطپيد |
|
|
سجده مىكردند كاى ربِّ بَشر |
در عيان آريش هر چه زودتر |
|
|
تا به نام احمد از يَستَفتِحُون |
ياغيان شان مىشدندى سر نگون |
|
|
هر كجا حرب مَهولى آمدى |
غوثشان كرّارى احمد بُدى |
|
|
هر كجا بيمارى مُزمِن بدى |
ياد اوشان داروى شافى شدى |
|
|
نقش او مىگشت اندر راهشان |
در دل و در گوش و در افواهشان |
|
|
نقش او را كى بيابد هر شغال |
بلكه فرع نقش او يعنى خيال |
|
|
نقش او بر روى ديوار ار فتد |
از دل ديوار خون دل چكد |
|