شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٠
بود كه «عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُون.»
|
اى ضياء الحق حسام الدين در آر |
اين سر خر را در آن بطّيخ زار |
|
|
تا سرخر چون بمُرد از مَسلَخَه |
نَشوِ ديگر بخشدش آن مَطبَخه |
|
|
هين ز ما صورتگرى و جان ز تو |
نه غلط هم اين خود و هم آن ز تو |
|
|
بر فلك محمودى اى خورشيد فاش |
بر زمين هم تا ابد محمود باش |
|
|
تا زمينى با سمائىِّ بلند |
يك دل و يك قبله و يك خو شوند |
|
|
تفرقه بر خيزد و شرك و دوى |
وحدت است اندر وجود معنوى |
|
|
چون شناسد جان من جان تو را |
ياد آرند اتّحاد ما جَرَى |
|
|
موسى و هارون شوند اندر زمين |
مختلط خوش همچو شير و انگبين |
|
|
چون شناسد اندك و منكر شود |
منكرىاش پرده ساتر شود |
|
|
پس شناسايى بگردانيد رو |
خشم كرد آن مه ز ناشكرى او |
|
|
زين سبب جان نبى را جان بد |
ناشناسا گشت و پُشتِ پاى زد |
|
|
اين همه خواندى فرو خوان لم يكن |
تا بدانى لجِّ اين گبر كهن |
|
ب ٣٨٣٤- ٣٨٢٣ بطيخ زار: بستان خربزه. كنايت از تعليمهاى عرفانى حسام الدين است و آشنا ساختن او ظاهر بينان را به حقيقتهاى عرفانى.
سرخر: در اين بيت كنايت از ظاهر لفظ است.
مَسلَخَه: سلّاخ خانه. جاى كشتن و پوست كندن گوسفند. و مقصود منصرف ساختن مشتغلان به الفاظ است، از معنى ظاهرى و متوجه ساختن آنان به لطيفههاى معنوى كه از آن به نشو در مطبخه تعبير كرده است.
بر فلك محمودى: شايد اشارت باشد به حديثى كه انقروى در اين باره نوشته و نيكلسون آن را در شرح خود آورده است: «لِلَّهِ أولياء أخفِياء معروفون بَينَ أهلِ السَّماءِ وَ مَستُورُون بَينَ أهلِ الأرضِ.» و نظير اين روايت سخن امير المؤمنين على (ع) است: «هُم مِن عِدَّةٍ أسمَاؤُهُم فِى السَّمَاءِ مَعرُوفَةٌ وَ فِى الأرضِ مَجهُولَةٌ.» (نهج البلاغه، خطبه ١٨٧) فاش: آشكارا.
موسى و هارون: اشارت است بدان چه در قرآن كريم آمده است: وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ