شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٨ - باقى قصه موسى
|
خوردن تن مانع اين خوردن است |
جان چو بازرگان و تن چون ره زن است |
|
|
شمع تاجر آن گه است افروخته |
كه بود ره زن چو هيزم سوخته |
|
|
كه تو آن هوشى و باقى هوش پوش |
خويشتن را گُم مكن ياوه مكوش |
|
|
دان كه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ |
پَرده هوش است و عاقل زوست دنگ |
|
|
خمر تنها نيست سر مستىِّ هوش |
هر چه شهوانى است بندد چشم و گوش |
|
|
آن بليس از خمر خوردن دور بود |
مست بود او از تكبُّر وز جُحود |
|
|
مست آن باشد كه آن بيند كه نيست |
زر نمايد آن چه مسّ و آهنى است |
|
|
اين سخن پايان ندارد موسيا |
لب بجنبان تا برون روژد گيا |
|
ب ٣٦١٥- ٣٦٠٠ غِطا: رو پوش.
طبيعى: مىتوان آن را طبيعت شناس پزشك معنى كرد و «خويش بر دارو زدن» مؤيد اين معنى است. و معنى ديگر كلمه نيز از آن دانسته مىشود (آن كه هر چيز را وابسته به علّت طبيعى مىداند).
لقمه دوزخ: گرفته از قرآن كريم است: فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ. (بقره، ٢٤) آكل و مأكول: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠/ ٣.
حُطام: گياه خشك.
برگ مراد چريدن: كنايت از فربه شدن.
فربه كردن خود براى دوزخ: گرفته از قرآن كريم است: يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ: مىخورند همچنان كه چار پايان و آتش جايگاه آنان است. (محمد، ١٢) شمع افروخته بودن: كنايت از رونق داشتن بازار و سود بردن.
سوخته شدن ره زن: از ميان رفتن. (بازرگان آن گاه سود مىبرد كه راه زنى در راه او نباشد و كالاى او را ندزدد.) كه تو آن هوشى: نظير:
|
اى برادر تو همان انديشه اى |
ما بقى تو استخوان و ريشه اى |
|
٢٧٥/ ٢