شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٥ - در خواستن قبطى دعاى خير و هدايت از سبطى و دعا كردن سبطى قبطى را به خير و مستجاب شدن از أكرم الاكرمين و أرحم الراحمين
فَرِّ دست مريم: اشارت است بدان چه در قرآن كريم است: وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا: و درخت خرما را به سوى خود بجنبان، خرماى تازه چيده بر تو فرو مىريزد. (مريم، ٢٥) جهر: آشكارا.
هم دعا و هم اجابت:
|
هم دعا از تو اجابت هم ز تو |
ايمنى از تو مهابت هم ز تو |
|
٦٨٩/ ٢ طشت از بام افتادن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٠٥٠/ ٢. ليكن در اينجا معنى ديگرى مىدهد:
آشكارا شدن حالت درونى (آن چه در دل داشت گفت) و گاه به معنى بىقرار و شيدا شدن از عشق است.
|
چون بديد او را خليفه مست گشت |
پس ز بام افتاد او را نيز طشت |
|
٣٩٠٤/ ٥ ليس للانسان: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى: و اينكه براى آدمى نيست جز آن چه كوشيده است. (نجم، ٣٩)
|
در دعا بود او كه ناگه نعره اى |
از دل قبطى بجست و غُرّه اى |
|
|
كه هلا بشتاب و ايمان عرضه كن |
تا ببُرَّم زود زنّار كهن |
|
|
آتشى در جان من انداختند |
مر بليسى را به جان بنواختند |
|
|
دوستىّ تو و از تو ناشگفت |
حمد لِلَّه عاقبت دستم گرفت |
|
|
كيميايى بود صحبتهاى تو |
كم مباد از خانه دل پاى تو |
|
|
تو يكى شاخى بُدى از نخل خُلد |
چون گرفتم او مرا تا خُلد بُرد |
|
|
سيل بود آن كه تنم را در ربود |
بُرد سيلم تا لب درياى جود |
|
|
من به بوى آب رفتم سوى سيل |
بحر ديدم در گرفتم كيل كيل |
|
|
طاس آوردش كه اكنون آب گير |
گفت رو شد آبها پيشم حقير |
|
|
شربتى خوردم ز اللَّهُ اشتَرى |
تا به محشر تشنگى نآيد مرا |
|
|
آن كه جوى و چشمهها را آب داد |
چشمه اى در اندرون من گشاد |
|
|
اين جگر كه بود گرم و آب خور |
گشت پيش همّت او آب خوار |
|