شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٣ - در بيان آن كه شه زاده آدمى بچه است، خليفه خداست، پدرش آدم صفى خليفه حق، مسجود ملايك، و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر ببريد به سحر، و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده
الْعُقَدِ. (فلق، ٤) اثبات اوست: اوست كه گره سحر را در سينهها محكم مىكند.
به پا: در توان، در قدرت. (همگان نمىتوانند سحر او را بگشايند.) خوش دم: كنايت از ولى خدا كه دم رحمانى دارد.
يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ\*: خدا آن چه خواهد كند. (ابراهيم، ٢٧) نَفَختُ فِيهِ: در آن دميدم. گرفته از قرآن كريم است: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ.\* (ص، ٧٢) رحمت او سابق است: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٦١٧/ ٢.
زُوِّجَت: وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ: و آن گاه كه نفسها با يكديگر قرين شوند. (تكوير، ٧) در نفوس زُوِّجت رسيدن: به بهشت و نعمت خدا واصل شدن.
مَخرَج: برون رو.
شبيكه: دام، بند.
دنيا خود را آراسته است تا آدمى را در بند اندازد و از نعمتهاى آخرت دور سازد.
افسون او گوناگون است و باطل ساختن آن از طاقت بيشتر آدميان برون. اگر آدمى مىتوانست خود را از بندهاى دنيا برهاند خدا پيمبران را براى راهنمايى آنان نمىفرستاد.
پس بايد به خدا پناه برد تا با عنايت او، دام دنيا بگسلد و آدمى از بند شيطان و دنيا برهد.
|
نه بگفته است آن سِراجِ امَّتان |
اين جهان و آن جهان را ضَرَّتان |
|
|
پس وصال اين، فراق آن بود |
صِحَّت اين تن سَقام جان بود |
|
|
سخت مىآيد فراق اين ممرّ |
پس فراق آن مَقر دان سخت تر |
|
|
چون فراق نقش سخت آيد تو را |
تا چه سخت آيد ز نقّاشش جدا |
|
|
اى كه صبرت نيست از دنياى دون |
چونت صبر است از خدا اى دوست؟ چون |
|
|
چون كه صبرت نيست زين آب سياه |
چون صبورى دارى از چشمه اله؟ |
|
|
چون كه بىاين شُرب كَم دارى سكون |
چون ز ابرارى جدا وز يَشرَبُون |
|
|
گر ببينى يك نفس حُسنِ ودود |
اندر آتش افكنى جان و وجود |
|
|
جيفه بينى بعد از آن اين شرب را |
چون ببينى كرّ و فرّ قرب را |
|
|
همچو شه زاده رسى در يار خويش |
پس برون آرى ز پا تو خار خويش |
|