شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٢ - در بيان آن كه شه زاده آدمى بچه است، خليفه خداست، پدرش آدم صفى خليفه حق، مسجود ملايك، و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر ببريد به سحر، و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده
آدمى بچه خليفه خدا: فرزندان آدم جانشينان پدراناند، و پيمبران از ميان آنان بر مىخيزند.
زاده از نوى: چنان كه هر نسل جاى نسل پيشين را مىگيرد و نسبت بدان نو است. و يا بدان معنى كه آدم پس از آفرينش آسمانها، زمين، و فرشتگان آفريده شد.
قُل أعُوذ: بگو پناه مىبرم.
قَلَق: اضطراب.
رَبُّ الفَلَق: پروردگار سپيده. گرفته از قرآن كريم است: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ: بگو پناه مىبرم به پروردگار سپيده، از شرّ چيزى كه آفريد. (فلق، ١- ٢) در باب شأن نزول اين آيه مفسران را خلاف است و اين خلاف از معنى فلق بر خاسته است كه سپيده صبح است. يا زندانى است در دوزخ يا درختى است در آن، يا رحم است. (تفسير ابو الفتوح رازى) اما انقروى شرحى در اين باره آورده است كه آن را در كشف الاسرار مىتوان ديد. و من خلاصه ترجمه آن را از آن تفسير مىآورم. گفتهاند غلامى يهودى خدمت رسول ٦ مىكرد و رسول از نيكو خدمتى او راضى بود. يهود او را بفريفتند تا چند موى كه از سر رسول ٦ افتاده بود بگرفت و با دانههايى از دندانههاى شانه او به يهوديان داد و آنان آن را سحر كردند. و آن كه اين كار كرد لبيد بن اعصم يهودى بود.
سپس آن را در چاه بنى زريق كه نام آن ذروان بود افكند رسول ٦ بيمار شد و موى سرش بريخت و پيوسته لاغر مىشد. پس در خواب دو فرشته ديد. او را از اين افسون آگاه كردند. چون بيدار شد على (ع) و عمار ياسر را فرستاد تا آن را از زير سنگى از آن چاه برون آوردند. اين داستان بر بافته قصه سرايان است. ابو الفتوح نيز نويسد: اصلى ندارد چرا كه مخالف ادله است.
سَحَّاره: افسون كننده. انقروى مستند آن را عبارتى نوشته است كه مرحوم فروزانفر از احياء علوم الدين و الجامع الصغير آورده: «احذَروا الدُّنيا فإِنّها اسحرُ من هاروت و ماروت.» در چه نشاندن: اسير كردن، گرفتار شهوت كردن. (مردمان را در زندان شهوت گرفتار كرد.) نَفّاثات: زنان دمنده در بندها. گرفته از قرآن كريم است: وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي