شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦١ - در بيان آن كه شه زاده آدمى بچه است، خليفه خداست، پدرش آدم صفى خليفه حق، مسجود ملايك، و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر ببريد به سحر، و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده
در بيان آن كه شه زاده آدمى بچه است، خليفه خداست، پدرش آدم صفى خليفه حق، مسجود ملايك، و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر ببريد به سحر، و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده
|
اى برادر دان كه شه زاده توى |
در جهان كهنه زاده از نوى |
|
|
كابلىِّ جادو اين دنياست كو |
كرد مردان را اسير رنگ و بو |
|
|
چون در افكندت در اين آلوده رود |
دم به دم مىخوان و مىدم قل اعوذ |
|
|
تا رهى زين جادوىّ و زين قَلَق |
استعاذت خواه از ربُّ الفَلَق |
|
|
ز آن نبى دنيات را سحّاره خواند |
كو به افسون خلق را در چَه نشاند |
|
|
هين فسون گرم دارد گنده پير |
كرده شاهان را دم گرمش اسير |
|
|
در درون سينه نَفّاثاتِ اوست |
عُقدههاى سحر را اثبات اوست |
|
|
ساحره دنيا قوى دانا زنى است |
حَلِّ سحرِ او به پاى عامه نيست |
|
|
ور گشادى عقد او را عقلها |
انبيا را كى فرستادى خدا |
|
|
هين طلب كن خوش دمى عُقده گشا |
راز دان يَفعَلُ اللَّه مَا يَشَا |
|
|
همچو ماهى بسته استت او به شست |
شاه زاده ماند سالى و تو شصت |
|
|
شصت سال از شست او در محنتى |
نه خوشى نه بر طريق سُنَّتى |
|
|
فاسقى بد بخت نه دنيات خوب |
نه رهيده از وَبال و از ذُنُوب |
|
|
نفخِ او اين عُقدهها را سخت كرد |
پس طلب كن نفخه خلّاقِ فرد |
|
|
تا نَفَختُ فِيهِ مِن رُوحِى تو را |
وا رهاند زين و گويد برتر آ |
|
|
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر |
نفخ قهر است اين و آن دم نفخ مهر |
|
|
رحمت او سابق است از قهر او |
سابقى خواهى برو سابق بجو |
|
|
تا رسى اندر نفوس زُوِّجَت |
كاى شه مسحور اينك مَخرَجت |
|
|
با وجود زال نآيد انحلال |
در شبيكه و در بَرِ آن پر دَلال |
|
ب ٣٢٠٦- ٣١٨٨