شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٥ - منازعت اميران عرب با مصطفى
منازعتِ اميران عرب با مصطفى ٧ كه ملك را مقاسمت كن با ما تا نزاعى نباشد و جواب فرمودن مصطفى عليه السَّلام كه من مأمورم در اين امارت و بحث ايشان از طرفين
|
آن اميران عرب گرد آمدند |
نزد پيغمبر مُنازع مىشدند |
|
|
كه تو ميرى هر يك از ما هم امير |
بخش كن اين مُلك و بخش خود بگير |
|
|
هر يكى در بخش خود انصاف جو |
تو ز بخش ما دو دست خود بشو |
|
|
گفت ميرى مر مرا حق داده است |
سرورىّ و امر مطلق داده است |
|
|
كين قِران احمد است و دَور او |
هين بگيريد امر او را اتَّقُوا |
|
|
قوم گفتندش كه ما هم ز آن قَضا |
حاكميم و داد اميرىمان خدا |
|
|
گفت ليكن مر مرا حق مُلك داد |
مر شما را عاريه از بهر زاد |
|
|
ميرىِ من تا قيامت باقى است |
ميرى عاريَّتى خواهد شكست |
|
|
قوم گفتند اى امير افزون مگو |
چيست حُجَّت بر فزون جويىِّ تو |
|
|
در زمان ابرى بر آمد ز امر مُر |
سيل آمد گشت آن اطراف پُر |
|
|
رو به شهر آورد سيل بس مَهيب |
اهل شهر افغان كنان جمله رَعيب |
|
|
گفت پيغمبر كه وقت امتحان |
آمد اكنون تا گُمان گردد عيان |
|
|
هر اميرى نيزه خود در فكند |
تا شود در امتحان آن سيل بند |
|
|
پس قَضيب انداخت در وى مصطفى |
آن قَضيبِ مُعجزِ فرمانروا |
|
|
نيزهها را همچو خاشاكى ربود |
آب تيز سيلِ پُر جوش عنود |
|
|
نيزهها گم گشت جمله و آن قضيب |
بر سر آب ايستاده چون رقيب |
|
|
ز اهتمامِ آن قضيب آن سيلِ زفت |
رو بگردانيد و آن سيلاب رفت |
|
|
چون بديدند از وى آن امر عظيم |
پس مُقِر گشتند آن ميران ز بيم |
|
|
جز سه كس كه حقد ايشان چيره بود |
ساحرش گفتند و كاهن از جُحود |
|
ب ٢٧٩٦- ٢٧٧٨