شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٨ - بيان آن كه عمارت در ويرانى است و جمعيت در پراكندگى است و درستى در شكستگى است و مراد در بىمرادى است و وجود در عدم است و على هذا بقية الاضداد و الأزواج
سَوى: مساوى، همانند. (خود را مقياس جهان مىگيرى و بر همه چون خود حكم مىكنى.) گر تو بر گردى:
|
چون كه بر گردى تو سر گشته شوى |
خانه را گردنده بينى و آن توى |
|
٢٣٦٤/ ١ ور تو در كشتى روى:
|
آن كه در كشتى است و در دريا |
نظرش كژ بود چو نابينا |
|
|
ظن چنان آيدش به خيره چنان |
ساكن اوى است و ساحل است روان |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٢٩١)[١] مَلحَمَه: آشوب، جنجال، سر و صدا.
|
شد سيه روز سيم روى همه |
حكم صالح راست شد بىمَلحَمه |
|
٢٥٣٧/ ١ مُدرِك: آن چه دريابد. وسيله دريافت. بعضى اين كلمه را «مَدرَك» خواندهاند كه در اين صورت محل ادراك معنى مىدهد.
رنگ و بو: كنايت از عارضههاى ظاهرى.
قِشر: پوست.
حشيش: گياه خشك.
سيران: سير كردن، گردش.
|
چون كه نگذارد سگ آن نعره سقم |
من مَهَم سيران خود را چون هِلَم |
|
١٦/ ٦ قَديد: گوشت بريده خشك كرده.
لا يزيد: افزون نمىشود. نه افزون.
أرضُ اللَّه:
|
آن كه أرضُ اللَّه واسع گفتهاند |
عرصه اى دان انبيا را بس بلند |
|
٣١٨٢/ ١
[١] -تذكر دكتر سجادى.