شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٦ - بيان سبب فصاحت و بسيار گويى آن فضول به خدمت رسول
بيان سبب فصاحت و بسيار گويى آن فضول به خدمت رسول ٧
|
پرتو مستىِّ بىحدِّ نبى |
چون بزد، هم مست و خوش گشت آن غَبِى |
|
|
لاجرم بسيار گو شد از نشاط |
مست ادب بگذاشت، آمد در خُباط |
|
|
نه همه جا بىخودى شَر مىكند |
بىادب را مى چنانتر مىكند |
|
|
گر بود عاقل نكوفر مىشود |
ور بود بد خوى بَتّر مىشود |
|
|
ليك اغلب چون بَدند و ناپسند |
بر همه مى را مُحرَّم كردهاند |
|
ب ٢١٥٧- ٢١٥٣ مَستىِّ بىحدِّ نبى: كنايت از حالت استغراق است و محو شدن آن حضرت در حضرت حق، كه هر چه مىفرمود از جانب حق بود. كه «وَ مَا ينطقُ عن الهَوى.» غَبِى: گول، كند ذهن.
خُباط: شوريدگى، جنون.
بىخودى: مستى. علت پر گويى آن مرد و اعتراض او بر رسول ٦ پرتوى بود كه از آن حضرت بر وى افتاده بود، و بىخودانه سخن مىگفت.
چنان تر كردن: كنايت از آشكار كردن درون.
گر بود عاقل: نظير آن چه رودكى سروده است:
|
مىآرد شرف مرد، مىپديد |
و آزاده نژاد از درم خريد |
|
|
مىآزاده پديد آرد از بد اصل |
فراوان هنر است اندر اين نبيد |
|