شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٢ - قول رسول صلى الله عليه و سلم إنى لأجد نفس الرحمن من قبل اليمن
قول رسول صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ سَلَّمَ إنّى لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمنِ مِن قِبَلِ اليَمَنِ
|
گفت زين سو بوى يارى مىرسد |
كاندرين ده شهر يارى مىرسد |
|
|
بعد چندين سال مىزايد شهى |
مىزند بر آسمانها خرگهى |
|
|
رويش از گلزارِ حق گلگون بود |
از من او اندر مقام افزون بود |
|
|
چيست نامش؟ گفت نامش بو الحسن |
حِليهاش وا گفت ز ابرو و ذَقَن |
|
|
قَدِّ او و رنگ او و شكل او |
يك به يك وا گفت از گيسو و رو |
|
|
حليههاى روح او را هم نمود |
از صفات و از طريقه و جا و بود |
|
|
حليه تن همچو تن عاريّتى است |
دل بر آن كم نه كه آن يك ساعتى است |
|
|
حِليه روح طبيعى هم فناست |
حليه آن جان طلب كآن بر سماست |
|
|
جسم او همچون چراغى بر زمين |
نور او بالاى سقف هفتمين |
|
|
آن شعاع آفتاب اندر وَثاق |
قرص او اندر چهارم چار طاق |
|
|
نقش گُل در زير بينى بهر لاغ |
بوى گل بر سقف و ايوانِ دماغ |
|
|
مرد خفته در عَدَن ديده فَرَق |
عكس آن بر جسم افتاده عرق |
|
|
پيرهن در مصر رهن يك حريص |
پُر شده كنعان ز بوى آن قَميص |
|
|
بر نبشتند آن زمان تاريخ را |
از كباب آراستند آن سيخ را |
|
|
چون رسيد آن وقت و آن تاريخِ راست |
زاده شد آن شاه و نردِ ملك باخت |
|
|
از پس آن سالها آمد پديد |
بو الحسن بعدِ وفات بايزيد |
|
|
جمله خوهاى او ز امساك و جود |
آن چنان آمد كه آن شه گفته بود |
|
|
لوح محفوظ است او را پيشوا |
از چه محفوظ است؟ محفوظ از خطا |
|
|
نه نجوم است و نه رَمل است و نه خواب |
وحىِ حق وَ اللَّهُ أعلَم بالصَّواب |
|
|
از پى رو پوش عامه در بيان |
وحى دل گويند آن را صوفيان |
|
|
وحى دل گيرش كه منظرگاه اوست |
چون خطا باشد چو دل آگاه اوست |
|