شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٢ - نوشتن آن غلام قصه شكايت نقصان اجرى سوى پادشاه
نوشتن آن غلام قصّه شكايت نقصان اجرى سوى پادشاه
|
قصّه كوته كن براى آن غلام |
كه سوى شه بر نوشته است او پيام |
|
|
قصّه پُر جنگ و پُر هستى و كين |
مىفرستد پيش شاه نازنين |
|
|
كالبد، نامه است اندر وى نگر |
هست لايق شاه را؟ آن گه ببر |
|
|
گوشه اى رَو نامه را بگشا بخوان |
بين كه حرفش هست در خوردِ شهان؟ |
|
|
گر نباشد در خور آن را پاره كن |
نامه ديگر نويس و چاره كن |
|
|
ليك فتح نامه تن زَپ مدان |
ور نه هر كس سِرّ دل ديدى عيان |
|
|
نامه بگشادن چه دشوار است و صَعب |
كار مردان است نه طفلان كَعب |
|
|
جمله بر فهرست قانع گشتهايم |
ز آن كه در حرص و هوا آغشتهايم |
|
|
باشد آن فهرست دامى عامه را |
تا چنان دانند متن نامه را |
|
|
باز كن سر نامه را گردن متاب |
زين سخن وَ اللَّهُ أعلَم بالصَّواب |
|
|
هست آن عنوان چو اقرارِ زبان |
متن نامه سينه را كن امتحان |
|
|
كه موافق هست با اقرار تو؟ |
تا منافق وار نبود كار تو |
|
|
چون جوالى بس گرانى مىبرى |
ز آن نبايد كم كه در وى بنگرى |
|
|
كه چه دارى در جوال از تلخ و خوش |
گر همىارزد كشيدن را بكش |
|
|
ور نه خالى كن جوالت را ز سنگ |
باز خر خود را از اين بيگار و ننگ |
|
|
در جوال آن كن كه مىبايد كشيد |
سوى سلطانان و شاهانِ رشيد |
|
ب ١٥٧٦- ١٥٦١ پيام نوشتن غلام: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٨٩/ ٤.
هستى: خود نمايى. خود را به چيزى شمردن.
|
از تكبّر نه و از هستى خويش |
بهر آن تا ره دهد او را به پيش |
|
١٢١١/ ١