شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٠ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
آب تَيمُّم كردن است. بهتر آن كه دم از علم و كتاب ببندى و پيرو آن نور شوى و خود را أبله به حساب آرى شايد از علم او بهره گيرى و به شهر دانش پاى نهى و در بيتهاى بعد توضيح بيشترى مىدهد.
|
زيركى چون كبر و باد أنگيز توست |
أبلهى شو تا بماند دل درست |
|
|
ابلهى نه كو به مسخرگى دو توست |
أبلهى كو واله و حيران هوست |
|
|
ابلهاناند آن زنان دست بُر |
از كف ابله وز رخ يوسف نُذُر |
|
|
عقل را قربان كن اندر عشق دوست |
عقلها بارى از آن سوى است كوست |
|
|
عقلها آن سو فرستاده عقول |
مانده اين سو كه نه معشوق است گول |
|
|
زين سر، از حيرت گر اين عقلت رود |
هر سرِ مويت سر و عقلى شود |
|
|
نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ |
كه دماغ و عقل رويد دشت و باغ |
|
|
سوى دشت از دشت نكته بشنوى |
سوى باغ آيى شود نخلت رَوى |
|
|
اندر اين ره تَرك كن طاق و طُرُنب |
تا قلاوزت نجنبد تو مَجُنب |
|
|
هر كه او بىسر بجنبد دُم بود |
جُنبشش چون جنبش كز دم بود |
|
|
كژ رو و شب كور و زشت و زهرناك |
پيشه او خَستن اجسام پاك |
|
|
سر بكوب آن را كه سِرّش اين بود |
خلق و خوى مستمرَّش اين بود |
|
|
خود صلاح اوست آن سر كوفتن |
تا رهد جان ريزهاش ز آن شوم تن |
|
|
وا سِتان از دست ديوانه سلاح |
تا ز تو راضى شود عدل و صلاح |
|
|
چون سلاحش هست و عقلش نه ببند |
دست او را ور نه آرد صد گزند |
|
ب ١٤٣٤- ١٤٢٠ باد انگيز: نخوت آور.
دو تو: خم. تواضع كننده.
زنان دست بُر: اشارت است به داستان زنانى كه در خانه زن عزيز مصر فراهم آمدند، و يوسف (ع) بر آنها در آمد و آنان محو زيبايى وى گرديدند، و دستهاى خود را بريدند. (نگاه كنيد به: تفسيرها، سوره يوسف، ذيل آيه ٣١ به بعد) از كف أبله: از دست بىخبر.
نُذُر: جمع نذير: بيم كرده شده (منتهى الارب). ترسان، هيبت زده.