ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٥٨١ - باب ٥٩ عللى كه بموجب آن مأمون حضرت رضا
مثل خود را، و غير اين مطالب، اساسا تو هرگز نميتوانى دست مرا قطع كنى، چون كسى كه حدّى بر او واجب شده است نميتواند در مورد همان حدّ، حدّ را بر ديگرى اجرا كند مگر اينكه از خود شروع كند، آيا كلام خدا را نشنيدهاى كه ميفرمايد: أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (آيا مردم را به احسان و نيكى امر ميكنيد و خود را فراموش مىكنيد در حالى كه كتاب خدا را ميخوانيد؟ آيا فكر نمىكنيد و عقل خود را بكار نمىبنديد- بقره: ٤٤).
مأمون روى بحضرت نموده گفت: نظر شما در باره او چيست؟ امام ٧ فرمود: خداوند به پيامبرش محمّد ٦ فرموده است: بگو كه حجّت خدا رسا و تمام است، و اين آن حجّتى است كه چون بر بىخبر برسد با اينكه جاهل بدان بود آن را ميفهمد و بدان علم پيدا ميكند، همان طورى كه عالم با علم خود آن را ميداند، و دنيا و آخرت به حجّت بر پا است، و اين مرد حجّت و دليل خود را آورد، مأمون در اين وقت دستور آزادى آن مرد صوفى را صادر كرد و برخاسته به اندرون رفت، و به امر از بين بردن آن حضرت با سمّ پرداخت تا اينكه به آرزوى خود رسيد و آن حضرت را با خورانيدن زهر بكشت، و نه تنها او بلكه فضل بن سهل و جماعتى از شيعيان را نيز كشت.
مصنّف كتاب- رحمه اللَّه- گويد: اين حديث اين چنين روايت شده است،