ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٤٠٢ - باب ٤٢ در نقشه ريزى مأمون براى دور كردن مردم از حضرت رضا
بجاى نيزه توسّل جسته و پرده سرخ رنگ خود را بران بسته و آن را پرچم خود قرار داده، و ميخواهد از مردم غوغاگر سپاهى سازد و آنان را رهبرى كند و آن اوباش را بقصر مأمون و منازل سران لشكرش سوق دهد.
ابو الصّلت گويد: من بر بالاى بام رفتم و به خارج نظر افكندم، جز مردمى چوب بدست، و سرهائى شكسته بسنگ نديدم، و مأمون را ديدم كه زره پوشيده و از قصر شاهجان بيرون شده و روى بفرار نهاده، من ديگر چيزى نفهميدم مگر شاگرد حجامتچى را كه از بالاى بام خشتى پرتاب كرده، و آن بسر مأمون آمد كلاه خودش بيفتاد و سر او شكست بحدى كه مغز سر او ريخت پس از آنكه پوست سر شكافته شده بود، يكى از كسانى كه مأمون را شناخته بود بر آن كس كه خشت را پرتاب كرده بود گفت: واى بر تو! اين امير المؤمنين مأمون بود، و من شنيدم كه سمّانه باو گفت: ساكت باش بىمادر! امروز روز آدمشناسى و طرفدارى از كسى و روز احترام بدرجات نيست و روزى نيست كه با هر كس بر طبق مقامش رفتار شود، اگر اين واقعا امير مؤمنين بود مردان بدكار و فاجر را بر دختران بكر مسلّط نمىكرد، و (پس از آن) مأمون و لشكرش را با كمال خفّت و خوارى ببدترين وجه از شهر راندند.