ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٣٨٩ - باب ٤١ طلب باران حضرت - بدرخواست مأمون - و نشاندادن قدرتهاى الهى در اجابت دعاى او و هلاكت و رسوائى مخالفان و منكران شخصيت او
بخاندان علىّ خواهى بود و در اين صورت بخود و خاندانت ستم كردهاى، كه اين مرد ساحر ساحرزاده را با اينكه گمنام بود روى كار آورده و با اينكه خوار و بيمقدار بود او را وزين و عزيز ساختهاى، و فراموش شده بود، او را شهرت دادى، و ناچيز بود، آوازهاش را در همه جاى دنيا بلند نمودى بسبب اين بارانى كه بدعاى او نازل شد، سخت بيم دارم از اينكه اين مرد امر خلافت را از فرزندان عبّاس براى فرزندان علىّ بيرون برد، و باز چقدر ترس وجود مرا گرفته است كه مبادا اين مرد با سحر خود، نعمت خلافت از تو بستاند و در مملكت رخنه كند و آن را بر تو بشوراند، در اين صورت آيا احدى مثل اين جنايت را بر خود و سلطنت خود ميكند كه تو كردهاى؟! مأمون گفت: اين مرد در خفاى از ما، مردم را به امارت خود ميخواند، ما خواستيم او را وليعهد خود كنيم تا اينكه دعوتش براى ما باشد و مردم را بسوى ما خواند، و با قبولى ولايت عهد اعتراف بخلافت ما كرده باشد، و ملك و پادشاهى را از آن ما داند، و كسانى كه گول او را خورده و مفتون او شدهاند بدانند و اعتقاد پيدا كنند كه آن درست نبوده و در حقّ بشكّ افتاده و سست شوند و بدانند كه آنچه مدّعى بوده، در كم و زياد نادرست است، و امر خلافت بامضاى ضمنى او از براى ما و مخصوص ما است نه براى او، و ما ترسيديم كه اگر او را بر آن حال رها كنيم بنحوى بر ما رخنه كند و نوعى شكاف