ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٥٧٠ - باب ٥٨ گفتگوى آن حضرت با برادرش زيد، هنگامى كه در مجلس مأمون فخر ميفروخت، و سخنان آن حضرت در باره بدرفتارى با شيعيان
باو گفت: شنيدهام تو زيديّه را گرد خود جمع ميكنى و بخروج بر من و يارى خود دعوت مينمائى؟! عبد اللَّه گفت: اى امير مؤمنان تو را بخدا سوگند ميدهم كه خون مرا نريزى چون من از اين جمع نيستم و ابدا نامى از من در آن جمعيّت نيست، و بطور كلّى كسانى كه اين طرز تفكّر را دارند رفتارشان بر خلاف رفتار من است، زيرا من از جوانى در مدينه و در بيابانهاى اطراف آن رشد كردهام و روى پاى خود ايستاده و زير بار ديگرى نبودهام و كارم شكار مرغ «قرقى» است، و جز اين عشق ديگرى ندارم. هارون گفت: از تو ميپذيرم اما تو را بازداشت ميكنم و مأمورى هم بر تو ميگمارم كه تو را مراقبت كند، و اگر كسى هم بخواهد نزد تو آيد، ممانعت نكند، و اگر بخواهى در همان جا كبوتر بازى هم بكنى مانعى ندارد. عبد اللَّه گفت: اى امير ترا بخدا خون مرا گردن مگير، زيرا اگر مرا زندانى كنى اختلال حواس پيدا ميكنم، امّا هارون نپذيرفت و او را در خانهاى زندانى كرد، و در آنجا بود و فرصتى ميجست تا نامهاى بهارون فرستد تا بالأخره فرصتى يافت و نامهاى سراسر فحش و ناسزا بهارون نوشت و آن را مهر كرد و براى هارون فرستاد، چون هارون آن نامه را قراءت كرد پاره پاره نموده و گفت: اين مرد سينهاش تنگ شده و ميخواهد خود را بكشتن دهد، ولى من اين كار او را موجب قتل او نميدانم، آنگاه جعفر برمكى را طلب كرد و باو دستور داد تا عبد اللَّه را به خانه خود برد، و در محلّ بازداشتش توسعه دهد، روز بعد كه روز نوروز بود عبد اللَّه را به خانه برد، و فرمان داد گردنش را زدند و سر او را در پارچهاى پيچيده و بعنوان هديه با هداياى ديگر بنزد هارون آورد، هارون هداياى او را پذيرفت، و چون در ميان آنان نظرش به سر عبد اللَّه افتاد، يكّه خورد و سخت ناراحت شد آنقدر كه نتوانست خوددارى كند، و با كمال تندى بجعفر گفت: واى بر تو! چرا چنين كردى؟ جعفر گفت: براى آن نامه دشنامى كه به امير مؤمنان نوشته بود، هارون گفت: تو اين كار را بدون اذن من