ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٦٥٣ - باب ٦٦ ثواب زيارت امام على بن موسى الرضا
گويند، گفت آن خزاعىّ من هستم و نامم دعبل است و اين قصيده را من سرودهام كه يك بيتش اينست كه تو بدان تمثّل جستى، آن مرد فورى خود را برئيسشان در حالى كه بالاى تپّهاى مشغول نماز بود رسانيد- و او از طرفداران اهل بيت بود- و ماجرا را بوى خبر داد، رئيسشان نيز شخصا بپاى خويش نزد دعبل آمد و ايستاد و گفت: آيا تو دعبلى؟ گفت: آرى، مرد گفت: قصيده را برايم بخوان، دعبل قصيده را بتمامه براى او خواند، مرد كتف او را باز كرد و دستور داد كتف تمامى قافله را باز كردند و آزاد نمودند و از براى احترام دعبل تمامى اموال را به آنان ردّ كردند، و دعبل براه افتاد و آمد تا بشهر قم رسيد، اهل آنجا از وى تقاضا كردند كه قصيده خود را براى ايشان بخواند، دعبل گفت: همگى بمسجد جامع بيائيد! و وقتى همه در مسجد جمع شدند آنگاه بمنبر رفته و قصيده خود را براى اهل قم خواند، و مردم براى او صله آوردند از مال و خلعت بسيار، و خبر از جبّه يافتند، از او درخواست كردند كه آن را بهزار دينار زر به آنان بفروشد، دعبل حاضر نشد، از او خواستند كه قطعه و پارهاى از آن را بهزار دينار بديشان بفروشد، باز حاضر نشد، و از قم رهسپار شهر و ديار خويش گشت، و چون از آباديهاى قم بيرون شد، عدّهاى جوان عرب از پشت سر به او