ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٣٩٠ - باب ٤١ طلب باران حضرت - بدرخواست مأمون - و نشاندادن قدرتهاى الهى در اجابت دعاى او و هلاكت و رسوائى مخالفان و منكران شخصيت او
ايجاد كند كه نتوانيم آن را جلو گيريم، و از ناحيه او بلائى بسر ما آيد كه طاقت تحمّل آن را نداشته باشيم، حال كه او را وليعهد خود كرديم و مرتكب خطائى شديم و با بلند نمودنش، خود را مشرف بر هلاك كرديم، اكنون جائز نيست در امر او سستى بخرج دهيم و احتياج داريم كه اندك اندك فرودش آريم تا در نظر ملّت جلوه دهيم كه او لياقت اين امر را ندارد، سپس فكرى بحالش كنيم كه مادّه بلا را از ما قطع كند، و از فكرش خلاص شويم.
آن مرد گفت: يا امير المؤمنين! بحث او را بمن واگذار، من او و طرفدارانش را ساكت مىكنم چنان كه زبانشان بند آيد، و اگر از هيبت تو در هراس نباشم او را بر جاى خود مىنشانم، و از عظمت قدر او مىكاهم و فرودش مىآورم و نارسائى او را در امر ولايتعهدى، كه تو براى او پا بر جا ساختهاى به همگان روشن ميسازم، مأمون گفت: چيزى نزد من بهتر از اين نيست، مرد گفت: از بزرگان اين مرز و بوم جماعتى را حاضر آور؛ از سران سپاه و لشكريان و قاضيان و برگزيدگان از فقها، تا من نقصان او را در حضور جمع روشن كرده و به اثبات رسانم، و اين خود در حقيقت بمنزله بازگرفتن مقامى است كه تو او را در آن