نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٨٥٥ - مقدمۀ چاپ دوّم
استأجرت أجيرا بفرق أرزّ فلما قضى عمله قال اعطني حقّي فعرضت عليه فرغب عنه فلم أزل أزرعه حتّى جمعت منه بقرا و رعاتها فجاءني فقال اتّق اللّٰه فقلت اذهب إلى تلك البقرة و رعاتها فخذّ فقال اتّق اللّٰه و لا تستهزئ بى فقلت إنّي لا أستهزئ بك فخذ فأخذه فإن كنت تعلم إنّي فعلت ذلك ابتغاء وجهك فافرج ما بقي ففرّج اللّٰه فخرجوا يمشون [١٦].
هنگامى كه سه تن راه ميسپردند بارانشان گرفت و بغار كوهى پناه بردند و سنگى از كوه بر دهانه غارشان افتاد و غار را ببست بهمديگر گفتند اعمال شايستهاى را كه براى خدا كردهايد بنظر آريد و خدا را بدان بخوانيد شايد فرجى دهد.يكيشان گفت خدايا من پدر و مادرى پير فرتوت داشتم با فرزندان صغير و براى آنها چوپانى ميكردم و چون نزد ايشان ميشدم شير ميدوشيدم و بپدر و مادرم بيش از فرزندانم مينوشانيدم،روزى دير كردم و وقتى آمدم شب شده بود و ديدمشان كه خفتهاند و مثل معمول شير دوشيدم و بر سرشان ايستادم كه نميخواستم بيدارشان كنم تا صبح دميد اگر ميدانى كه من اين كار برضاى تو كردهام روزنى براى ما بگشاى كه آسمان از آن ديده شود،خدا روزنى گشود و آسمان را بديدند.ديگرى گفت خدايا من دختر عمى داشتم كه وى را بكمال محبتى كه مردان به زنان دارند دوست داشتم و از او كام خواستم و ابا كرد تا صد دينار براى وى بيارم.بجستم تا فراهم كردم و چون لحظه دقيق بيامد گفت اى بنده خدا از خدا بترس مهر را جز بحق مگشاى پس برخاستم،اگر ميدانى كه اين كار برضاى تو كردم روزنى بر ما بگشاى،روزنى گشوده شد.سومى گفت خدايا من مزدورى بيك كيل شلتوك گرفتم و چون كار خويش انجام داد گفت حق مرا بده،خواستم بدهم برفت و شلتوك را بكاشتم تا از آن گله گاوى با چوپانان آن فراهم كردم،پس او بيامد و گفت از خدا بترس،گفتم برو اين گله گاو را با چوپانان آن بگير گفت از خدا بترس و مرا مسخره مكن،گفتم من مسخره نميكنم بگير،پس بگرفت.اگر ميدانى كه اين كار برضاى تو كردهام بقيه روزن بگشاى،خدا گشود و بيرون شدند و برفتند.
.
[١٦] فسائى