نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٨٣٦ - مقدمۀ چاپ دوّم
...مثل القائم في حدود اللّٰه و الواقع فيها كمثل قوم استهمّوا على سفينة فأصاب بعضهم أعلاها و بعضهم أسفلها فكان الّذين في أسفلها إذا استقوا من الماء مرّوا على من فوقهم فقالوا لو أنا خرقنا في نصينا خرقا و لم نوذ من فوقنا فإن هم تركوهم و ما أرادوا هلكوا جميعا و إن أخذوا على أيديهم نجوا جميعا [١].
حكايت كسى كه در حدود خدا بايستد و آنكه در حدود خدا افتد مانند گروهى است كه بر كشتىاى قرعه زدند و قسمت بالاى كشتى ببعضى افتاد و پائين آن ببعض ديگر افتاد آنها كه در پائين كشتى بودند وقتى آب ميخواستند بر آن كسان كه بالاى سرشان بودند ميگذشتند و با خود گفتند اگر در قسمت خود سوراخى كنيم و آنها را كه در بالاى سر ما هستند اذيت نكنيم،اگر بالا سريها آنها را با قصدشان واگذارند همگى هلاك شوند و اگر دستشان بگيرند همگى نجات يابند.
و هم در اين مثل قصه نفوذ جهال را بر رغم عقلا در زندگى جماعت در عبارتى كوتاه بخوانيد: .
إنّ رجلا كان فيمن كان قبلكم استضاف قوما فأضافوه
[١] صحيح بخارى.