نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٤٤ - مقدمۀ چاپ دوّم
معمولا پيمبر از پس نماز،سخن مىگفت.در مناسبات خاص و حوادث بزرگ،سخنان وى از معمول بيشتر ميشد.ضمن گفتار به سؤال كسان پاسخ ميداد اما توغل در سؤال را خوش نداشت.مردم بدوى كه تربيت كافى نداشتند،ادب حضور نگه نميداشتند،گاه به استهزا سؤالات نامناسب ميكردند،يكى كه شتر گم كرده بود ميگفت:
«شتر من كجاست؟»و يكى ديگر مىپرسيد:«پدر من كيست؟»و آيۀ صد و يكم از سورۀ مائده بجواب وى آمد كه: لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ [١]كه تعريضى از نوع عالى متناسب با مقام قرآن دارد.
بعضى ديگر سؤالات بىفائده مىكردند،يكى ميپرسيد:«در بهشت اسب هست در بهشت شتر هست؟» [٢]گاهى مسائل سوفسطائى طرح مىكردند كه اثر تلقين يهودان در آن نمايان بود،مىگفتند:«ما كه كشتۀ خويش مىخوريم چگونه كشتۀ خدا نخوريم [٣].»مقصودشان از كشته انسانى ذبيحه بود كه بحكم شرح حلال است و از كشتۀ خدا حيوان مرده را منظور داشتند.اين گفتگوها اذهان ساده را مشوش توانست كرد.پيمبر در بارۀ آن ميفرمود:«مادام كه چيزى نگفتم مرا واگذاريد،اسلاف شما از كثرت سؤال بضلال افتادند،وقتى دستورى بشما دادم هر چه توانيد بدان كار كنيد و چون از كار منعتان كردم بس كنيد كه راه صلاح اينست [٤].»از قيل و قال بنى اسرائيلى كه در قرون بعد در كار مسلمانان خللها كرد بشدت بيزار بود،روزى گروهى نزديك خانۀ عايشه در بارۀ قدر گفتگو داشتند،بشنيد و خشمگين برون شد و گفت:«امتهاى سلف نيز چنين گمراه شدند.» [٥]بار ديگر
[١] بخارى.
[٢] ترمدى.
[٣] ابن ماجه.
[٤] اعلام الموقعين.
[٥] ترمدى.