نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ١٣٧ - مقدمۀ چاپ دوّم
از دين برون شوى.»و سلمان به حيرت گفت:«چگونه ترا دشمن دارم كه خدا ما را به بركت تو هدايت كرده است»گفت:«عرب را دشمن دارى،مرا دشمن داشتهاى [١]»گر چه قضيه قابل خلاف است اما به پندار من از سياق حديث مسلم است كه از مجعولات ضد شعوبى است كه بدوران پيمبر،اسلام از حدود عربستان برون نرفته بود و مسأله حب و بغض عرب مطرح نبود و پيمبر كه صلاى:لا فضل لعربيّ على عجمي داده بود محبت عرب را تبليغ نميكرد و اين سخنان يادگار زمان امويان است كه اسلام را از صفاى فطرى،به در بردند و حميّيت جاهليت را زنده كردند و غرور ملل غير عرب را كه به اسلام دلبستگى داشتند بر انگيختند و تمايلات شعوبى بر ضد عرب قوت گرفت.در آن روزگاران كه نطفۀ انقلاب ضد اموى ظاهرا به تاييد علويان و در معنى براى عباسيان در خراسان بسته ميشد و جزر تاريخ به مدّ ميرفت و كافر كوبهاى خراسانى براى درهم كوفتن بناى حكومت عرب،نه اسلام آماده ميشد،حاميان سيادت عرب كه خطر را نزديك مىديدند به صحنه سازى و جعل حديث ميپرداختند و از زبان پيمبر به سلمان ميگفتند:«دشمنى عرب-همان عربها كه بيشتر از همۀ مردم جهان با پيمبر دشمنى كرده بودند-دشمنى من است.» و هم آن حديث كه در صحاح نيست اما در مجموعههاى حديث از زبان پيمبر هست كه:من در زمان شاه عادل زادهام.از مجعولات شعوبيان است كه به تاييد شاهان قديم قالب زدهاند و آنها كه سياق حديث شناسند و با زبان فخر پيمبران انس دارند نيك دانند كه اين سخن از ديار آشنا نيست و اين مرد عرب نژاد ملهم از جانب خدا از اين مرحله بسيار دور بود كه با سياقى چنين از حليۀ بلاغت برى
[١] ترمدى.