نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٧٩ - مقدمۀ چاپ دوّم
پيش از حادثه باصرار از عمر بخلاف فرمان عمومى وى كه موالى يعنى همه مردم غير عرب را از ورود مدينه ممنوع كرده بود براى غلام خويش اجازۀ اقامت گرفت [١]و وقتى غلام او عمر را بكشت و خود را نيز كشت هيچ كس نخواست دست مغيره و انگشت معاويه را بخون عمر آلوده ببيند.عثمان بقدرت رسيده بود و كفّۀ امويان سنگين بود.
بنى عاص و بنى اميه دو تيرۀ خاندان عبد شمس رؤياى قدرت قديم را در ميدانى وسيعتر تعبير مىكردند،ظهور اسلام تجارت جنوب و شمال را از ايشان گرفته بود اما بتدبير و دها سياست جنوب و شمال را به كف گرفته بودند.هيچ كس اصرار نداشت انگشت به لانۀ زنبور كند.
سايۀ معاويه با كيسههاى طلا كه جادوى بزرگ تمدن ماست بر مدينه افتاده بود و خاموشى را به بهاى گران مىخريد.هرمزان سردار مشكوك الحال را كه وابسته به يكى از خاندانهاى بزرگ ايران بود و گوئى در خوزستان به عمد يا سهل انگارى يك يا چند شهر را تسليم كرده و راه نفوذ قوم فاتح را تا اقصاى فارس بىمانع كرده بود ديده بودند،يا گفتند ديدهاند كه روزى در كوچهاى به لذّت همزبانى با فيروز گفتگوئى داشته بود و به توطئه متهم كردند و به دست عبيد اللّٰه پسر كم خرد و سريع التأثر عمر كه از مرگ پدر بهيجان بود خونش بريختند تا اذهان را منحرف كنند.شايعات براى خلط و تشويش فراوان بود،گفتند:«فيروز بانتقام سقوط مداين دشنه بشكم عمر فرو برده است.»كسى نگفت كه توطئه قتل را در كوچه نمىكنند،انديشه نكردند و تاريخ نه عادت به انديشه دارد نه حاجت،كه اگر معنوياتى به اين قوّت در مردم ايران ميبود كشورى چنان وسيع با آن فرّ و شكوه كه مرز شرقى در اقصاى ما وراء النهر داشت و بر نيمۀ جهان فرمانروا
[١] ابن ابى الحديد.