نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٧٤ - مقدمۀ چاپ دوّم
گفت:«بس است آنچه در سر من بود برفت.»عمر از نوشتن تفسير قرآن نيز منع ميكرد.وقتى قرآنى بدست يكى ديد كه به هر آيه توضيحى پهلوى آن نوشته بود مقراضى خواست و آن را مقراض كرد [١].
وقتى در بارۀ حديث و تفسير چنين سختگير بودند نگفته پيداست كه در بارۀ نوشتههاى ديگر چه رفتارى داشتند.ابو مرۀ كندى كتابى از شام آورده بود و به ابن مسعود داد،وى در آن نظر كرد و طشتى پر آب بخواست و كتاب را در آن فرو برد و گفت:«اسلاف شما هلاك شدند كه كتاب خويش رها كردند و به كتابهاى ديگر پرداختند.» [٢]به قرينۀ اين روايات آن شايعات كه از كتابسوزى فاتحان عرب در تاريخ هست بىمايه نيست،البته به شيمه بشر كه اشياى مفقود را از آنچه بوده زيباتر و بزرگتر مىبيند،هم در تعداد و هم در طعمه اين كتابسوزىها اغراق گفتهاند،در شرايط آن روز دنيا يك مليون و نيم مليون كتاب در اسكندريه و مداين و هر جاى ديگر فراهم كردن محال عادى بوده است،تاريخ به تفنّن راغب است،يك كلاغ را چهل كلاغ مىكند.
مادام كه طبع بشر گونه گون است يعنى تا آن سوى رستخيز حكم عام در تاريخ نيست.آن دقت و احتياط كه گفتيم در نقل حديث ميكردند خاصّ تنى چند از ياران مؤتمن بود كه دين و شرف و امانت خويش بگرو مقاصد دنيا نميدادند و گر نه آن گروه اوباش كه در زندگى پيمبر دروغزنى آغاز كرده بودند،نگفته پيداست كه در غياب وى چه ميكردند.در تعريف صحابى ميان اهل حديث خلافى هست اگر هر كه پيمبر را و لو يك بار ديدار كرده صحابى است،شمار صحابيان
[١] بستان العارفين.
[٢] دارمى.