نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٧٠٣ - مقدمۀ چاپ دوّم
٢٦٥٦-: ما كرهت أن يراه النّاس منك فلا تفعله بنفسك إذا خلوت.
هر كارى كه دوست ندارى مردم از تو ببينند وقتى بخلوت شدى به تنهائى مكن.
٢٦٥٧-: ما لي و للدّنيا،ما أنا و الدّنيا إلاّ كراكب استظلّ تحت شجرة ثمّ راح و تركها.
مرا با دنيا چه كار من در دنيا چون مسافرى هستم كه در سايه درختى نشست و برفت و آن را واگذاشت .
٢٦٥٨-: ما محق الإسلام محق الشّح شيء.
هيچ چيز مسلمانى را چون بخل پايمال نميكند.
٢٦٥٩-: ما من القلوب قلب إلاّ و له سحابة كسحابة القمر بينما القمر يضيء أو غلته سحابة فأظلم أو تجلّت.
هر دلى پاره ابرى چون پاره ابر ماه دارد هنگامى كه ماه نور پاشى كند پارۀ ابرى آن را بپوشاند و تاريك شود يا باز روشن شود.
٢٦٦٠-: ما من آدميّ إلاّ و في رأسه حكمة بيد ملك فإذا تواضع قيل للملك ارفع حكمته و إذا تكبّر قيل للملك ضع حكمته.
هر انسانى در سر خويش حكمتى دارد كه به دست فرشتهايست وقتى تواضع كند فرشته را گويند حكمت او را بر آر و چون تكبر كند به