نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٣٢ - مقدمۀ چاپ دوّم
كردن و در صحراهاى سوزان باستقبال خطر رفتن،خاصه با آن تلقينها كه منافقان ميكردند و سقوط اسلام را قريب الوقوع ميدانستند كه به پندار ايشان با دولت عظيمى چون روم شرقى،پنجه افكندن مشت به سندان كوفتن بود،حقا سخت مينمود.هنگام سفر،در مدينه جنجالى شد و هر كس به بهانهاى سر از سفر باز زد و گروهى از آنها كه دل باسكندر داشتند به سنّت مردم مآل انديش دنيا كه هنگام خطر جز حفظ خويش بهر دنائت هدفى ندارند از محمّد(ص)اذن ماندن ميخواستند تا در مدينه مراقب كار باشند و از ثمرات توطئه،اگر به نتيجه ميرسيد،بىبهره نمانند،و وى كه به الهام خدا از مخفيّات كارشان خبر داشت از آن شرم حضور كه بكمال داشت اذن ماندنشان داد و عتاب سخت قرآن آمد كه: لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ [١]اما اين عتاب به تلطيف:با عَفَا اللّٰهُ عَنْكَ آغاز شده بود.
و مورد ديگر از تعريض وحى،قيام بر قبر عبد اللّٰه ابن ابى ابن سلول بود كه وى را به تعصب و لجاج،در صف مخالفان اسلام با ابو جهل،عمرو بن هشام مخزومى قياس توان كرد كه او در مكه و اين در مدينه از حمّيت و جاهطلبى،روزگار مسلمانان را زهر آگين كرده بودند و از كارشكنيهاى عيان و نهان كارى كه نكردند،نبود.ابن ابى همان بود كه در احد به اين بهانه كه يهودان معاهد او را بكار جنگ نگرفتهاند از نيمه راه ميدان با سيصد تن از كسان خود بازگشت و مسلمانان را در مقابل نيروئى چهار برابر تنها گذاشت و هم او بود كه در احزاب وحدت يثرب از تفتين وى بخطر بود و قرآن شعار: يٰا أَهْلَ يَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَكُمْ [٢]را بحكايت گفتار وى ياد ميكند و هم در آن قصّه افك كه مخالفان ناجوانمرد به تشفى آن كينهها كه از توفيق
[١] برائت،٤٢.
[٢] احزاب،١٣.