نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ١٣٤ - مقدمۀ چاپ دوّم
و من با اطمينان كامل رنگ جعل را در اين حديث مىبينم كه پيمبر چيزى را با قرآن برابر نمىكرده.بعلاوه كسى كه تواند اين عبارات را كه ملفقى از كلمات قرآن است بخاطر سپارد چگونه نتواند معادل آن از قرآن فرا گيرد! و عجبتر از همه اين حديث است كه يكى پيش على(ع)آمد و گفت:«بهتر از تو كسى نديدهام.»پرسيد:پيمبر را ديدهاى؟»گفت نه، گفت:«اگر ديده بودى گردنت ميزدم»بعد پرسيد:«ابو بكر و عمر را ديدهاى؟»گفت نه،گفت:«اگر ديده بودى مجازاتت ميكردم» بىگفتگو اين جعل به تعظيم ابو بكر و عمر كردهاند و مقدمۀ آن براى پى گم كردن است و جاعل ميخواسته اعتراف على را در حديثى بگنجاند و سخن از پيمبر براى نيرو دادن حديث است.فرضا على، ابو بكر و عمر را افضل ميشمرد روا نبود براى سخنى كه مسلما مقيد بزمان و مكان بود و حكم عام نبود يكى را گردن بزند يا مجازات كند.
و نظير اين،روايت ديگر است كه ابو حنيفه به قيد«شنيدم»آورده كه به عمر گفتند:«چرا على را بخلافت نصب نكنى؟»و او گفت:
«ترسوى گمنامى است».با اطمينان ميتوان گفت همۀ آن افسانهها كه جعّالان اجير معاويه و مروان و اعقابشان بر ضد على و خاندان وى ساختند هيچ يك در شجاعت وى خدشه نكرد كه بىانصافانى از آن گونه كه بطلب درم و دينار چشم بسته و دهان گشوده داشتند و هر ناروائى را بقالب حديث ميريختند،خورشيد به گل اندودن نميتوانستند،گفتند پدرش كافر بود،در دين مادرش كه مربى پيمبر بود و او را از فرزندان خويش عزيزتر مىداشت خلل پنداشتند،اما كس نگفت على كه نيمى از فيروزى بدر از او بود كه در احد اگر ثبات بىدريغ او در دم آخر نبود خدا ميداند چه ميشد كه در خيبر قلعۀ