نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ١٣٢ - مقدمۀ چاپ دوّم
كردهاند كه از درهاى چنين عميق مستمعان خود را اقناع ميكردهاند.
خدايا!اين قصهسازان و افسانهبافان با دين تو كه پايۀ آن بر عقل و فطرت سليم انسان بود چه كردند؟ندانم در كدام تفسير ديدم آيۀ چهلم سورۀ اعراف را كه گويد: إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ وَ لاٰ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيٰاطِ مربوط بجنگ جمل دانسته و روايتى بر اين زعم واهى آورده بود كه در آنجا جملى بوده و در آيه نيز جملى هست و هر چه باشد جمل جمل است!و يكى كم هوش سرشار از تعصب ناروا مرا به تعرّض گرفته بود كه چرا در قرآن ترجمۀ كوثر را فزونى آوردهام كه شيفتۀ روايات در بارۀ كوثر ميبود و دريغ داشت داستانهائى چنين خاطر فريب شاهدى از قرآن عزيز نداشته باشد.» به پندار من آن جنايت كه امويان از خلط و جعل احاديث كردهاند از فاجعۀ عظيم عاشورا و قتل عام حرّه و هتك حرم رسول، هول انگيزتر بوده كه اكنون پس از طى قرون هنوز عواقب اين جنايت هست و بليّۀ عظماى اسلام است و آن طعن،كه فرنگان بر اسلام ميزنند بيشتر به دستاويز همان روايات افسانه وش است و من در آن قصّۀ غرانيق كه در كتب حديث هست و به موجب آن پيمبر روزى يا ساعتى از خطّ خويش بگرديد و به نفوذ بتان تسليم شد،انگشت حديثسازان اموى را مىبينم كه كينههاى بدر و احد و احزاب را به ميدان حديث آورده بودند و از خاطرۀ اين بندۀ منتخب خدا كه با دعوت خويش اقتصاد و سياست مكه را بهم ريخته و قدرتهاى جاهليت را بگور سپرده و در راه اين هدف،گروهى از معاريف قريش و بنى اميه را بهلاكت داده بود انتقام ميكشيدند و دين وى را با احاديث مجعول مشوش ميخواستند و در مدت يك قرن انبوهى