تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩ - جلال الدين بلخى و ويليام شكسپير
« امير گلاستر - باز هم اندكى عقل دارد و الا نمى توانست گدايى كند . در طوفان شب پيش يك چنين كسى را ديدم ، وضع او مرا به اين انديشه انداخت كه بشر درست مانند يك كرم است . » [١] « ادگار - واقعاً چه وضع بدى است كه آدمى مجبور گردد تا زير ديوانگى و حمايت مصنوعى كه هم خود و هم ديگران را پريشان مى سازد ، غم و اندوه هاى خويش را مخفى سازد . » [٢] « امير گلاستر - خطا از زمانه ملعون است كه ديوانگان بايد عصا كش كوران گردند . » [٣] « امير گلاستر - اى خدايان اين شيوه را باز هم ادامه دهيد ، تا آن كس كه ظاهر بين است و شهوت چشم خردش را كور كرده است و به نعمتهاى ربانىتان بىحرمتى مى كند ، هر چند زودتر قدرتت بر او محسوس گردد و نتيجهء منقسم گشتن مال و ثروت و افراط او از ميان برود و هر فردى قوت كافى حاصل كند . » [٤] « امير آلبانى - من از خوى تو هراسناكم . طبيعتى كه به اصل خود خيانت كند و آن را حقير شمرد پا بند هيچ چيز نيست . آن كه مانند شاخهاى خود را از شيرهء هستى بخش خويش منقطع مى سازد ، به حكم اجبار پژمرده و فاسد خواهد شد . » [٥] « امير آلبانى - دانش و نيكويى در نظر بدان ناپسند است . ناپاكان تنها با پليدى دل خوش هستند . » [٦]
[١] همان مأخذ ، ص ٢٢١ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٢٢١ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٢٢٢ . .
[٤] همان مأخذ ، ص ٢٢٣ . .
[٥] همان مأخذ ، ص ٢٢٧ . .
[٦] همان مأخذ ، ص ٢٢٧ . .