تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٢ - تفسير ابيات
او مار مى جست ، ولى به يك اژدهاى بزرگ دست يافت كه مرده مى نمود .
شگفتا نادانى اين انسان را تماشا كنيد : براى اين كه مارگير مردم را در بارهء خود به حيرت و شگفتى وادار كند دست به شغل خنده آور در عين حال خطرناك مارگيرى زده است . هنگامى كه آن اژدهاى غول آسا را ديد ، از شكل و هيبت او ، گويى زهره اش شكافت .
آرى ، آدمى بسيار موجود با عظمتى است ، وقتى كه به موضوعى دل باخت موجوديت كوه آساى او به يك حيوان بىنفع و پر از ضرر باخته مى شود .
اين بىنوا فرزند آدم بدان جهت كه خود را نمى شناسد و عظمت خود را در نمى يابد از مقام والاى انسانى به پستترين وضع وجودى تنزل مى كند چون اين انسان از ارزش واقعى خويشتن اطلاعى ندارد ، خود را به ارزانترين قيمت مى فروشد ، او اين قدر نادان است كه اطلس هستى خود را در مقابل كهنه پارهاى بىارزش از دست مى دهد .
راستى هم جاى تعجب است ، صد هزاران مار و كوه و دشت و دريا و زمين و آسمان در بارهء او حيران است ، اما حماقتش به جايى مى رسد كه خود حيران و عاشق يك مار مى شود و شخصيتش را در آن خلاصه مى كند .
خلاصه - مارگير آن مار بزرگ و با هيبت را برداشته و رهسپار شهر بغداد گشت .
چه اژدهايى ؟ از بزرگى مانند ستون خانه براى چه اين مار بزرگ را برداشته و متحمل زحمات حمل و نقل و پذيرندهء خطر جانى احتمالى آن گشته است ؟ براى به دست آوردن مال ناچيزى كه از آن بهره ور گردد فرياد مى زد : آى مردم بياييد
كاژدهاى مردهاى آورده ام در شكارش من جگرها خوردهام [
بىاطلاع از خاصيت جسمانى مار كه سرما و ابر آن را افسرده ساخته و در شكل مرده نشان مى دهد ] گمان مى كرد آن مار مرده است ، اما مار زنده بود .
اين جهان طبيعت را كه در شكل جماد مى بينيد ، جامد نيست ، در وضع كنونى زير سرما و ابر قوانين ناخود آگاه قرار گرفته است ، لذا افسرده و بىحس گشته است .