تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥١ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحى بر در صومعهء عيسى عليه السلام جهت طلب شفا به دعاى او
((٣١٧)) مى گزندش تا ز ادب آن جا رود در مقام اولين مفلح شود
((٣١٨)) مى گزندش كاى سگ طاغى برو با ولىّ نعمتت ياغى مشو
((٣١٩)) بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابك و برجسته باش
((٣٢٠)) صورت نقص وفاى ما مباش بىوفايى را مكن بىهوده فاش
((٣٢١)) مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بد نامى ميار
((٣٢٢)) بىوفايى چون سگان را عار بود بىوفايى چون روا دارى نمود
((٣٢٣)) حق تعالى فخر آورد از وفا گفت من اوفى بعهد غيرنا
((٣٢٤)) بىوفايى دان وفا با ردّ حق بر حقوق حق ندارد كس سبق نور را هم نور شو با نار نار جاى گل گل باش و جاى خار خار
((٣٢٥)) حق مادر بعد از آن شد كان كريم كرد او را از جنين تو غريم
((٣٢٦)) صورتى كردت درون جسم او داد در حملت و را آرام و خو
((٣٢٧)) همچو جزء متصل ديد او تو را متصل را كرد تدبيرش جدا
((٣٢٨)) حق هزاران صنعت و فن ساختست تا كه مادر بر تو مهر انداختست
((٣٢٩)) پس حق حق سابق از مادر بود هر كه آن حق را نداند خر بود
((٣٣٠)) آن كه مادر آفريد و ضرع و شير با پدر كردش قرين آن خود بگير
((٣٣١)) اى خداوند اى قديم احسان تو آن كه دانم وان كه نى هم آن تو
((٣٣٢)) تو بفرمودى كه حق را ياد كن ز ان كه حق من نمى گردد كهن
((٣٣٣)) ياد كن لطفى كه كردم آن صبوح با شما از حفظ در كشتى نوح
((٣٣٤)) اصل و اجداد شما را آن زمان داد از طوفان و از موجش امان
((٣٣٥)) آب آتش خو زمين بگرفته بود موج او مر اوج كُه را مى ربود
((٣٣٩)) من ز سهو و بىوفايىها برى سوى من آيى گمان بد برى
((٣٤٠)) اين گمان بد بر آن جا بركه تو مى شوى در پيش همچون خود دو تو