تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٢ - فريفتن روستايى شهرى را و به دعوت خواندن او را به لابه و الحاح بسيار
((٢٥٧)) دست او گرفت سه كرّت به عهد كاللَّه الله زو بيا بنماى جهد
((٢٥٨)) بعد دو سال و به هر سالى چنين لابه ها و وعده هاى شكَّرين
((٢٥٩)) كودكان خواجه گفتند اى پدر ماه و ابر و سايه هم دارد سفر
((٢٦٠)) حقها بر وى تو ثابت كرده اى رنجها در كار او بس برده اى
((٢٦١)) او همى خواند كه بعضى حق آن واگذارد چون شوى تو ميهمان
((٢٦٢)) بس وصيت كرد ما را او نهان كه كشيدش سوى ده لابه كنان
((٢٦٣)) گفت حق است اين ولى اى سيبويه اتق من شر من احسنت إليه
((٢٦٤)) دوستى تخم دم آخر بود ترسم از وحشت كه آن فاسد شود
((٢٦٥)) صحبتى باشد چو شمشير قطوع همچو دى در بوستان و در زروع
((٢٦٦)) صحبتى باشد چو فصل نو بهار زو عمارتها و دخل بىشمار
((٢٦٧)) حزم آن باشد كه ظن بد برى تا گريزى و شوى از بد برى
((٢٦٨)) حزم سوء الظن گفتت آن رسول هر قدم را دام مى دان اى فضول
((٢٦٩)) روى صحرا هست هموار و فراخ هر قدم داميست كم رو اوستاخ
((٢٧٠)) آن بز كوهى دَوَد كه دام كو ؟
چو بتازد دامش افتد در گلو
((٢٧١)) آن كه مى گفتى كه كو اينك ببين دشت مى ديدى نمى ديدى كمين
((٢٧٢)) بىكمين و دام و صياد اى عيار دنبه كى باشد ميان كشتزار
((٢٧٣)) آن كه گستاخ آمدند اندر زمين استخوان و كلَّه هاشان را ببين
((٢٧٤)) چون به گورستان روى اى مرتضى استخوانشان را بپرس از ما مضى
((٢٧٥)) تا به ظاهر بينى آن مستان كور چون فرو رفتند در چاه غرور
((٢٧٦)) چشم اگر دارى تو كورانه ميا ور ندارى چشم دست آور عصا
((٢٧٧)) آن عصاى حزم و استدلال را چون ندارى ديده مى كن پيشوا
((٢٧٨)) ور عصاى حزم و استدلال نيست بىعصا كش بر سر هر ره مايست