تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٣ - پيدا شدن ستارهء موسى بر آسمان و غريو منجمان در ميدان
پيدا شدن ستارهء موسى بر آسمان و غريو منجمان در ميدان
((٩٠٢)) بر فلك پيدا شد آن استاره اش كورى فرعون و مكر و چاره اش
((٩٠٣)) روز شد گفتش كه اى عمران برو واقف آن غلغل آن و بانگ شو
((٩٠٤)) راند عمران جانب ميدان و گفت اين چه غلغل بود شاهنشه نخفت
((٩٠٥)) هر منجم سر برهنه جامه چاك همچو اصحاب عزا بر فرق خاك
((٩٠٦)) همچو اصحاب عزا آوازشان بد نشانى مى دهد منحوس سال
((٩٠٩)) عذر آوردند و گفتند اى امير كرد ما را دست تقديرش اسير
((٩١٠)) اين همه كرديم و دولت تيره شد دشمن شه ، هست گشت و چيره شد
((٩١١)) شب ستارهء آن پسر آمد عيان كورى ما بر جبين آسمان
((٩١٢)) زد ستاره آن پيمبر بر سما ما ستاره بار گشتيم از بكا
((٩١٣)) با دل خوش شاد عمران وز نفاق دست بر سر مى زدى كآه ، الفراق
((٩١٤)) كرد عمران خويش پر خشم و ترش رفت چون ديوانگان بىعقل و هش
((٩١٥)) خويشتن را اعجمى كرد و براند گفتهاى بس خشن در جمع خواند
((٩١٦)) خويشتن را ترش و غمگين ساخت او نردهاى باژگونه باخت او
((٩١٨)) سوى ميدان شاه را انگيختند آبروى شاه ما را ريختند
((٩١٩)) دست بر سينه زديد اندر زمان شاه را ما فارغ آريم از غمان عاقبت زرها تلف شد كار خام شد برِ فرعون و بر خواندش تمام چون شنيد آن قصه رويش شد سياه خواند ايشان را ز خشم آن دين تباه
((٩٢٠)) گفت ايشان را كه هين اى خائنان من بر آويزم شما را بىامان
((٩٢١)) خويشتن در مضحكه انداختم مالها با دشمنان در باختم